<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<!-- generator="استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 4.0" -->
<rss version="2.0" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <channel>
        <title>آینده روشن  - آخرين عناوين ادبیات داستانی :: نسخه کامل</title>
        <description><![CDATA[تهیه شده توسط  آینده روشن ]]></description>
        <link>https://www.ayandehroshan.ir/CultureandArt/Fiction</link>
        <lastBuildDate>Tue, 13 Oct 2026 20:03:44 GMT</lastBuildDate>
        <generator>استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 4.0</generator>
        <image>
            <url>https://www.ayandehroshan.ir/skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif</url>
            <title>آینده روشن  - آخرين عناوين ادبیات داستانی :: نسخه کامل</title>
            <link>https://www.ayandehroshan.ir/CultureandArt/Fiction</link>
            <width>100</width>
            <height>70</height>
            <description><![CDATA[تهیه شده توسط  آینده روشن ]]></description>
        </image>
        <language>fa</language>
        <copyright>نقل و نشر مطالب با ذکر نام  صبح شد  آزاد است.</copyright>
        <pubDate>Tue, 13 Oct 2026 20:03:44 GMT</pubDate>
        <category>ادبیات داستانی</category>
        <ttl>60</ttl>
        <atom:link href="https://www.ayandehroshan.ir/rssj8.12u9vuk119bqtw25g.fuuf..8izs4svul4.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
        <item>
            <title>نامه</title>
            <link>https://www.ayandehroshan.ir/story/97/نامه</link>
            <description><![CDATA[ـ درویش! ... برو اون وَرتر...درویش پول را از پیرزن افغانی گرفت و داخل کشکول انداخت. نگاه صمد به خادم جوان مسجد افتاد که با آن پر چند رنگ می  زد روی شانه  های درویش که از سر راه مردم کنار برود. درویش خود را جمع و جور کرده و رفت یک کُنجی دوباره بند و بساطش را روی زمین پهن کرد.خادم با آن قد بلندش، همان  طور که از کنار صمد می  گذشت با نوک انگشتانش کوبید روی شانه  های او و گفت:ـ نگران نباش! ... درست میشه!صمد لبخند کمرنگی تحویل او داده و دوباره نگاهش رفت روی درویش که دور از نگاه مردم مشغول دید زدن داخل کشکول بود. صمد با دیدن او یاد سید نعمت می   افتاد. با این تفاوت که سید نعمت نورانی و سفید بود ولی درویش... بوی کتلت تازه خانواده  ای که کنار صمد نشسته بودند او را به خود   آورد. نفس عمیقی   کشید و همة بوی کتلتها را   کشید داخل سینه  اش! یاد مادرش   افتاد که حتماً الان در دِه داشت ناهار اَحَد را می  داد دست نرگس تا ببرد سر زمین!ـ حواست کجاست دختر؟ کثیف شد دیگه... بندازش جلوی گربهه.صمد متوجه دختر کوچک همان خانواده شد که کتلتی را از روی زمین بر می  داشت تا بیندازد جلوی گربۀ سیاهی که همان نزدیکی روی دو پایش بلند شده بود و به آن  ها نگاه می کرد. گربه کتلت را بین زمین و هوا قاپید و رفت یک گوشة دنج مشغول شد.ـ آقا پسر بفرمایین!...دختر بزرگ خانوادۀ کناری به صورت آفتاب سوختۀ صمد نیم نگاهی تند انداخت و سریع چشمانش را از او گرفت. صمد سرش را بالا گرفت تا او را ببیند اما آفتاب از پس سر دختر کوبید توی صورتش! صمد چشمانش را از زور درد بست و وقتی باز کرد در دستان دختر سینی پر از کتلتی را دید که به سوی او گرفته شده بود.ـ بفرمایین... دعا فراموش نشه!صمد همان طور که سرش پایین بود دست دراز کرد و دو کتلت از میان سینی بر داشت. نمی  دانست باید چه بگوید. گویی قفل به دهانش زده باشند. امّا ناخودآگاه کلمات بر زبانش جاری شدند:ـ قبول... قبولِ خداتون...دختر سریع رفت آن طرف  تر سراغ جوان دیگری که مشغول بازی  کردن با آهنگهای موبایلش بود و سینی را به او تعارف کرد. صمد پنهان از دید همه، کتلت را به هوای خوردن بالا   آورده ولی آن را جلوی بینی  اش گرفته و بویید. بوی کتلت که   پیچید توی سرش دوباره یاد مادر و احد و نرگس زنده شد و بعد پشت سرش صدای سرفه  های پدر!&laquo;حتماً الان دوباره حالش بد شده&raquo; به سرعت این فکر از ذهنش عبور کرد. یاد چند شب قبل افتاد. همه جمع شده بودند خانۀ آن  ها! مش خیرالله، همّت، حسن قصّاب و حتی سلیمان که همیشه سر آب بستن با پدر صمد دعوا داشت. نشسته بودند مقابل پدر صمد که دراز کشیده بود کنار اجاق و به سختی نفس می  کشید و به او خیره شده بودند. شنیده بودند حال سید خراب است ولی ندیده بودند.این را می شد از نگاههای متعجب آنها فهمید. مادر صمد مدام پشت سرشان بد می  گفت که چرا نمی  آیند حال و سراغی از مردش بگیرند. صمد توی چهرۀ همه آنها تشویش و اضطراب را خوانده بود. تصاویر آن قدر زنده و واضح شده بودند که گویی داشتند دوباره پیش چشمانش رخ می دادند...ـ سیّد. تو خودت می  دونی که توی ده کسی جز تو برای اینکار مناسب نیس! تو هم که اینطوری شدی! ... پناه بر خدا...مش خیرالله بقیۀ حرفش را خورد و زل زد به همت که داشت مثل همیشه به چپقش ور می  رفت. همت که دید مش خیرالله به او خیره شده چند سرفۀ پشت سر هم کرد و گفت:ـ آره سیّد... زمینا بدجوری تشنه  ان... محصول نصف شده... والله هر کاری به فکرمون رسید کردیم... از نماز بارون ملا علی هم که خیری نرسید... خودش که می  گفت کار از یه جای دیگه خرابه... می  گفت آسمون رو بستن رویِ ده... خودت که می  شناسیش! حرفاش رو فقط خودش می  فهمه! ... فکر کنم بازم باید نامه بنویسیم!...همّت چپقش را چاق کرد و بعد از وسط همان دودها که دور و بر صورتش موج می  زدند ادامه داد:ـ خلاصه همون طوری شده که خودت می  دونی! فقط کار یه کم سخت  تره! ... من که دیگه....همت سکوت کرد و در سکوت زل زد به چپقش و پکی زد به آن و بعد چشمانش را ریز کرد و گفت:ـ خودم که هیچ! این مش خیرالله هم زیر بار امضا نمی  ره... آدم هر کی رو خوب نشناسه، خودش رو که دیگه می  شناسه! خلاصه پای نامه سفید مونده...مش خیرالله پرید وسط حرفهای همت و با هیجان گفت:ـ ما هم دادیم نامه رو بردن برا سید نعمت! بیچاره عین  الله سه روز تموم تو کوه و کمر دنبال سید بوده! نمی  دونم تو این سرما تو قلّه چی کار می  کنه! خلاصه عین  الله می  گفت رفته تا بالای کوه خداداد و تو اون برفای استخون سوز سید رو گیر آورده و بهش نامه رو داده که امضا کنه ... ولی سیّد حرفای بی  ربط می  زده... هی می  گفته این کارها کار اون نیس و ما باید می  رفتیم سراغ یه سید دیگه  ای و از این جور حرفا! سید نعمت هم مثل ملا علی شده! من موندم اگه سید نعمت دل پاک نباشه که دوازده ماه سال رو تو دل کوهه، پس کدوم ما اینطوری هستیم!؟صمد به پدرش نگاه کردکه هنوز در سکوت، با آن چشمان بی  فروغش به شعله  های آتش اجاق خیره شده بود.چند لحظه  ای در سکوت گذشت. پدر سرش را   چرخاند به سوی صمد و از او خواست کمکش کند تا بنشیند.صمد زیر بغل  های پدرش را گرفت و او را سر جایش چرخانید به سوی جمع.مش خیرالله و همّت خودشان را جمع و جور کردند. پدر صمد با آن صدای گرفته و خس خس سینه اش به حرف آمد:ـ من رو که می  بینید دیگه جونی ندارم که اگه هم داشتم می  رفتم سر زمینم که تو این خشکیه نسوزه! ... احد هم برام گفته چه آفتی افتاده توی ده... دوباره دلا سیاه شده که حکمی خدا اینجوری افتاده سر غیظ! تو که مش خیرالله می  دونی دختر به خونه دارم... باید حتمی امسال جهیزیه  اش رو جور کنم... دستم خالیه... همۀ امیدم به همین محصول امسال بود که اون هم داره جلوی چشمام تلف میشه... احد که از ابتدا ساکت نشسته بود و لام تا کام حرف نزده بود، رو کرد به جمع و گفت:ـ طبیب اومده و گفته که دوا درمون، اینجا فایده نداره، باید بره شهر... خرجش بالاس... می  گفت سینه  اش آب آورده... می  گفت معلوم نیس حالا هم اگه بره... خوب بشه... پدر صمد سرفه  های خشک پشت سر همی کرد، طوریکه لبهایش سیاه شدند. با اشارۀ احد، صمد پرید و از پستو اسپری تنفسی پدرش را   آورد و داد دست احد.او هم آن را گذاشت روی دهان پدر و چند پاف زد داخل دهانش! مش خیرالله و همّت با کنجکاوی منتظر بودند ببینند حال سید بعد این چه می  شود. پدر صمد نفس عمیقی   کشید و بعد از اندکی چهره  اش باز شد. همّت در حالیکه دهنی چپق را فشار می  داد روی لپهایش گفت:ـ خودت که یادته!؟ طبق قاعده باید بریم... اگه تو نمی  تونی ببری پس باید اَحَد ببره...پدر، با همان چشمانی که تحمل سنگینی پلکها را نداشتند دوباره به حرف آمد:ـ احد اگه سر زمین نباشه... کار ما می  خوابه... احد نمی  تونه بره... تازه اگه زمین هم نبود این پسره زنش پا به ماهه. عروسم قراره یه نوه بیاره... نمی  خوام تو زمون نبودن احد اتفاق بدی براش بیفته... احد نمی  تونه بره! ... ولی این یکی هَس!و بعد با کف دستش مثل همیشه زد روی پاهای صمد که دو زانو نشسته بود کنار بستر او!مش خیرالله نگاهی تند به صمد انداخت و بعد با لحنی آمرانه گفت:ـ پسر پاشو برو آب کن به این چایی بیا... خیلی پر رنگه...صمد دلخور چایی را از مقابل مش خیرالله برداشت و از اتاق خارج شد. ولی کنجکاوی نمی  گذاشت خیلی دور شود.پس همان جا کنار درگاهی اتاق، فالگوش ایستاد. مش خیرالله با صدایی آهسته ادامه داد:ـ ولی سید این که نمیشه! باید یه مرد بالغ ببره... این که هنوز مو ندیده به زیر بغلش و پشت لبش کجا بالغه!سواد درست و حسابی هم که نداره! بیا راضی شو احد ببره.. می  فرستم دخترام این چند روزه کنیزی عروست رو بکنن تا پسرت بره و بیاد!..ها!؟ صمد دلخور شد. دستی به پشت لبهایش کشید. نگاهش که به کف دستهایش   افتاد بیشتر دلخور شد. ردّ داس و تیغ بوته  ها جای سالم در کف دستش نگذاشته بودند. زبری کف دست، صورتش را آزار می  داد. پدر صمد چند سرفه  ای کرد و بعد با صدایی گرفته گفت:ـ اگه کار بخواد درست بشه... بالغ و نابالغ نداره... تازه مش خیرالله، تو یه بالغ بی  گناه به من نشون بده...مش خیرالله و همت سکوت کرده بودند. آن شب آن  ها ناراحت از خانۀ صمد رفته بودند...ـ آقا پسر ... آقا پسر... با شمام...صمد به خود آمد. گنبد فیروزه  ای مسجد مقابل چشمانش قرار داشت. چند کبوتر سفید زیر پرچم سبز رنگش این طرف و آن طرف می  رفتند. نگاه صمد از گنبد   افتاد روی خادم جوان مسجد که مقابلش ایستاده بود. شال سبز رنگی که دور گردن خادم قرار داشت نظر صمد را جلب می  کرد. صمد با دیدن افسری که کنار دست خادم ایستاده بود به سرعت از جایش بلند شد. افسر خیره خیره صمد را برانداز می کرد. صمد زیر سنگینی نگاه  های افسر معذّب بود و سعی می  کرد راست و بی  حرکت بایستد.ـ خب پسر! اهل کجایی؟صمد مانده بود که سلام کند یا جواب سوال او را بدهد. آنقدر معطل کرد که خادم مسجد دوباره سوال افسر را تکرار کرد.این بار با لحنی مهربانانه!ـ وَزوون...افسر چهره  اش درهم رفت. سرش را جلو آورده و گوشش را گرفت طرف دهان صمد و با صدایی بلند پرسید: ـ کجا!؟... وزوون؟ این دیگه کجاس؟ـ اطراف کَفرونه!افسر پوزخندی زد و در حالیکه فانسقه  اش را روی شکمش بالا می  داد گفت:ـ مشکل شد دو تا! ... بینم پسر جون! نزدیک این کفرون و وزوون چه شهر بزرگی هَس!؟ـ اصفهون!... دو ساعت تا ده ما فاصله داره...ـ آهان! حالا شد یه چیزی! ... ولی لهجه که نداری... حالا چقدر پول ازت زدن؟...صمد با تعجب نگاهی به افسر و بعد نگاهی به خادم مسجد انداخت. به سختی می  توانست جواب دهد.ـ هیچی!جواب کوتاه صمد آنقدر غیر منتظره بود که باعث تعجب افسر و خادم شد. افسر براق شد به صمد و در حالیکه معلوم بود نفهمیده قضیه از چه قرار است با صدایی بلند رو به صمد کرد و گفت:ـ هیچی؟ ... پس ... پس چی ازت زدن؟صمد ناخودآگاه   ترسید. چهرۀ افسر هر لحظه عصبانی  تر می  شد. آفتاب ظهر، روی جمع سه نفری آن  ها افتاده بود و صورت صمد را اذیت می کرد.ـ یه نامه...ـ یه نامه! هِه ... فقط یه نامه!خادم جوان مسجد جلوتر آمد و در حالیکه دست به سر صمد می  کشید،   پرسید:ـ یه نامه! ... ولی تو اونقدر گریه می  کردی که من گفتم حتماً پول خیلی زیادی ازت زدن! مطمئنی چیز دیگه  ای نبوده؟صمد که آرامتر شده بود،ادامه داد:ـ آره! یعنی نه! یه کم نون محلّی بود و چند تا سوغات که از ده آورده بودم... ولی نامهه...افسر کلافه می  زد. کلاه را از سرش برداشته و کف بی  موی سرش را می  خاراند. سر و صدای بیسیمش در آمد. آن را از کمرش جدا کرده و قبل از آنکه جواب مکالمات بیسیم را بدهد رو کرد به صمد و گفت:ـ خب پسر! من دارم میرم! نامه... هِه... خب بشین دوباره بنویس! ... عجب بساطی داریم ها....با رفتن افسر، صمد   ماند و جوان خادم که صمد را پایین درخت بید مجنون که همان جا قد کشیده بود نشاند.خادم با تبسمی که چهره  اش را زیباتر می  کرد، رو کرد به صمد و گفت:ـ خب آقا صمد! ... بگو ببینم... قضیه این نامهه چیه؟ نکنه زیر خاکیه؟نگاه پرسشگرانۀ صمد به خادم باعث شد خادم یک بار دیگر سوالش را تکرار کند.ـ یعنی عتیقه؟ عتیقه که می  دونی چیه؟صمد با شنیدن این کلمه دوباره پرتاب شد به آن روز...مش خیرالله نامه را پیچیده بود داخل ترمۀ امامزاده و گذاشته بود روی یک پارچه سبز رنگ! همت هم نشسته بود روی سکوی امامزاده و خیره شده بود به جمعیت که اوّل صبح جمع شده بودند توی حیاط امامزاده و منتظر راه افتادن صمد بودند. همین که نامه را مش خیرالله از داخل حرم بیرون آورده بود جمعیت صلوات بلندی فرستاده بودند و همه آمده بودند جلو و دستی کشیده بودند به سر و روی ترمه تا تبرک شوند. صمد کمی عصبی بود. نگاه بچه  های ده را روی خود حس می کرد. سینه  اش را جلو داده بود و می  خواست حسابی به همه آن  ها فخر بفروشد ولی یک چیزی از وسط سینه  اش تیر می  کشید تا شقیقه  اش و باعث می  شد مرتب چشمانش را از شدت درد روی هم فشار دهد و هر بار که چشم می  گشود با تصویری جدید از آدمهای دور و برش مواجه می  شد. مادرش جلو رفته بود و گردن بند رفع چشم زخم را که یادگار خانوادگی آن  ها بود انداخته بود دور گردنش و بعد بوسه  ای از گونۀ او گرفته بود. صمد از خجالت سرخ شده بود. دوست نداشت جلوی آن همه جمعیت مادرش با او اینگونه رفتار کند. مش خیرالله که معلوم بود هنوز ته دلش راضی نیست که صمد نامه را ببرد جلو آمده و نامه را گذاشته بود توی بساط صمد و داده بود دستش و بعد گفته بود:ـ این نامه رو می  بری مسجد... اونجا یه چاهه که از هر کسی آدرسش رو بپرسی بهت نشون میده... نامه رو در میاری. این دعا رو می  خونی و بعد می  اندازیش توی چاه... فهمیدی؟صمد سرش را به علامت تأیید تکان داده بود.مش خیرالله کاغذ دعا را گذاشته بود داخل جیب صمد و ادامه داده بود: ـ این نامه عتیقه  اس! مثل همون قرآن که تو امامزاده  اس... پس حواست حسابی پی  اش باشه! اگه می  خوای درد سینۀ بابات خوب بشه و عروسی آبجیت رو ببینی و مردم ده رو دعاگوی خودت و بابات کنی همون کاری رو بکن که ازت خواسته شده. خُب؟ صمد از لحن حرف زدن مش خیرالله خوشش نیامده بود ولی دیگر برایش مهم نبود. او بود که داشت نامه را می  برد. نگاهش را به آسمان انداخت. خورشید به وسط آسمان آمده بود و نورش از لابلای برگهای خشکیدۀ درختان روی صورتش بازی می  کرد. خادم جوان مسجد با یک لیوان شربت- که داخل یک بشقاب کوچک بود و کنارش دو عدد خرمای خشک قرار داشت- از گرد راه   رسید و همان جا زیر درخت بید مجنون کنار صمد نشست و آن  ها را به او تعارف کرد.ـ بخور پسر! از ُصب تا حالا فقط غصّه خوردی و بس! لبات خشک شدن ... بخور!صمد می  خواست تعارف کند ولی آنقدر تشنه بود که نتوانست مقاومت چندانی کند و بعد گرفتن لیوان شربت،لاجرعه آن را سر کشید. سلام بر حسینی پشت بند شربت گفت و به آدمهای جور واجوری که مقابلش این طرف و آن طرف می رفتند خیره شد. با نگاهش آن  ها را دقیق برانداز می  کرد و دنبال بقچۀ خود در میان دستهایشان بود.ـ خب آقا صمد نگفتی نامه برای کی بود؟ ها!؟صمد نگاهی به چهرۀ بشاش خادم انداخت و بعد همان  طور که به رقص شاخه  های بید در زیر هجوم باد نگاه می  کرد جواب داد:ـ برا آقا!...خادم مسجد صورت آفتاب سوخته صمد را که گویی پرده  ای از غبار غم روی آن نشسته بود را از نظر گذراند. چیزی نگفت و مدتی به سکوت گذشت. صمد سرش را چرخاند و نگاهش افتاد روی شال سبز رنگ خادم. روی شال، با رنگ طلایی، عکس گنبد امام حسین کار شده بود و دور گنبد در یک هلال طلایی، عبارت &laquo;السلام علیک یا اباعبدالله&raquo; نوشته شده بود. پایین هر دو طرف شال، ریش ریش  های سیاهی بود که به دقت و در نهایت ظرافت بافته شده بودند. خادم که متوجه نگاههای کنجکاوانه صمد شد با همان لبخند همیشگی گفت:ـ قابل نداره! کار خانوممه... این زَلَم زیبمولهاش  ها!...صمد لبخندی زده و بعد بی  مقدمه سوال کرد.ـ شما هم سیّدید؟خادم با تکان دادن سرش جواب صمد راداد.صمد همان  طور که هنوز به شال خیره بود دوباره   پرسید:ـ میگن سیّدها با هم پسر عمو هستن؟ آره؟ـ آره! چطور مگه؟صمد لحظه  ای سکوت کرد. بغض راه گلویش را بسته بود. چشمانش می  سوخت.سرش را به سمت شاخه های بید،بالا گرفت. ـ پس تو عریضه آورده بودی برای چاه! خب این که غصّه نداره! من اینجا چند تا کاغذ عریضه دارم. میدم بهت، تو هم روش بنویس و بعد بنداز تو چاه! خب؟ـ از همونها که بیست و پنج تومنه!لحن کلام صمد طوری بود که خادم مسجد را وادار به سکوت کرد. صمد هنوز به شاخه  های بید خیره بود و چیزی نمی   گفت.ـ حالا چی از آقا خواسته بودی؟صمد نگاهش   افتاد به آبی فیروزه  ای گنبد که نور خورشید را منعکس می  کرد. آنقدر آبی،که شده بود تکّه  ای از آسمان! باز همان سوزش لعنتی هجوم   آورد داخل چشمانش و او این بار مجبور شد چشمانش را باز و بسته کند. نم اشکی را روی گونه  اش حس کرد. سرش را بر   گرداند که خادم نبیند و بعد با پشت دست صورت و دماغش را پاک کرد.چند لحظه  ای مثل قبل در سکوت گذشت ولی ناگهان صمد یاد جملۀ اخر افسر افتاد. جمله چند بار در ذهنش صدا کرد. صمد رو کرد به خادم و قبل از آنکه چهرۀ او را ببیند دوباره نگاهش افتاد به شال سبز او، لبخندی بین آن دو ردّ و بدل شد...مینی  بوس جبرئیل سر خیابان که ایستاد، جبرئیل با آن صدای کلفت مردانه  اش چرت همه را پاره کرد:ـ اصفهان... اصفهان... هی تو ... صمد پا شو بچه چقدر می  خوابی...صمد چشمانش را باز کرد و جبرئیل را دید که روی صندلی راننده چرخی زده به سمت مسافرها داشت او را صدا می  کرد:ـ پاشو ... مگه بابات نسپرده بود سر راه برگشت بری خونۀ آبجیت... پاشو ... رسیدیم...صمد از پنجرۀ مینی  بوس شهر را دید که در میان رفت و آمد ماشین ها گم شده بود.چند بار گردنش را چرخاند و بعد پشت سر مسافرهایی که در حال پیاده شدن بودند، پیاده شد. شاگرد جبرئیل جلو آمد تا از صمد کرایه بگیرد که جبرئیل صدایش در   آمد.ـ برو صمد جان... قبلاً حساب شده! ... فقط یادت باشه فردا بعد از ظهر همین جا باش میام می  برمت  ها! خب!...مینی  بوس که دودکنان دور می  شود، صمد می  ماند و شهر شلوغ!ـ صمد ... سلام دادالهجه غلیظ اصفهانی خواهرش را تشخیص می  داد. سرش را بر   گرداند و سهیلا را دید که تمام قد ایستاده بود مقابلش! با دیدن یک آشنا بغضش ترکید و خود را در آغوش او رها کرد. سهیلا متعجب از رفتار صمد او را محکم در آغوش خود فشار می داد. صمد سرش را از روی سینۀ خواهرش بر داشت و به چهره سهیلا نگاه کرد. هنوز چیزی نشده. سفیدی چشمانش به سرخی زده بودند.سهیلا با انگشت شصت اشک را از زیر چشمان صمد پاک کرد.ـ آبجی ... چقدر شکسته شدی!سهیلا لبخند تلخی زد و دوباره سر صمد را در آغوشش گرفت...حسین آقا دامادشان در خانه نشسته بود و داشت با چرخ گوشت خانه ور می  رفت. صمد هر چند مرتبه یکبار چشمانش را از صفحة تلویزیون می گرفت و به او نگاهی می انداخت. حسین، مکانیک سیّار بود و گهگاه که به ده می  آمد، وسایل مکانیکی خود را می  آورد و تراکتورهای خراب شدۀ اهالی را تعمیر می  کرد و می  رفت. اصلا سر همین رفت و آمدها بود که سهیلا را دید و ... صدای جیغ زهرا، دختر سه سالۀ سهیلا که داشت از سر و کول صمد بالا می  رفت نگذاشت صمد خیلی در خیالات خود غوطه  ور بماند.صمد با مهربانی نقش یک دایی را خوب بازی کرد ولی در دلش آشوبی به پا بود. مدام فکرش می  گریخت به سمت مسجد و آن نامه؛ می  دانست الان همه در ده منتظرند تا جبرئیل برود و خبر بدهد. البته او به جبرئیل چیزی نگفته بود. همان طور که قصد نداشت به سهیلا و حسین آقا هم چیزی بگوید.ـ صمد! ما دلمون رو صابون زده بودیم برای اون نون محلّی  ها که ننه جون تو ده می  پزه! حداقل یه چند تا از اون نون  ها رو می  آوردی؟ نکنه ناقلا همه رو خودت خوردی؟ ها!؟صمد با شنیدن این جملات دلش هری ریخت پایین. سهیلا وسط حرف حسین دوید و در حالیکه به حسین چشم غرّه می رفت رو کرد به صمد و گفت:ـ ناراحت نشو آبجی! این داره شوخی می  کنه!صمد سعی می  کرد به خودش مسلّط باشد تا بتواند درست جواب بدهد. ـ آخه خیلی عجله  ای شد... یادم رفت...نمی  توانست دروغ بگوید. عادتش بود که موقع دروغ گفتن پای چشمش می  پرید. سهیلا سبد سبزی را آورد و گذاشت وسط سفره  ای که افتاده بود وسط اتاق. صمد بلند شد تا در آوردن شام به خواهرش کمک کند و در همان حال هم پرسید:ـ آبجی! قضیه این سیّد نعمت چیه؟سهیلا از همان داخل آشپزخانه با صدایی بلند جواب داد:ـ پیرمرد باید صد سالی داشته باشه! سید برکت دهه! باباش ملّایی بوده! همونجا کنار امامزاده تو حیاط دفنه! پای درخت چنار. جد در جدّ خادم امامزاده بودن! حتی خود سید نعمت هم تا ده سال قبل خادم امامزادۀ ده بود ولی بعد اون واقعه...حسین هم دست از کار کشیده و داشت به حرفهای سهیلا گوش می  داد. سهیلا قابلمۀ آبگوشت را   آورد و داد دست صمد و دوباره بر گشت داخل آشپزخانه و پس از کمی سکوت ادامه داد:ـ ده سال قبل که تو فقط پنج سالت بود. آره پنج سالت بود. خشکسالی بدی اومده بود ده... سابقه نداشت ... بعدش هم آفت زده بود. اصلاً مریضی هم زیاد شده بود... هر چی هم ملاّ علی نماز بارون خوند، فایده نکرد.. می گفتن تقصیر پسر مش شعبون بوده... چون پسرش زده بود گاو نذری امامزاده رو تلف کرده بود از قصد... آخه می  گفت گاوه اومده بوده تو باغچه  شون. ما که نفهمیدیم برا چی زده بود گاو بدبخت رو تلف کرده بوده... ولی خب بعدش مصیبت پشت مصیبت بود که می  اومد. امّا یه شب یکی در خونه ما رو زد و بابات رو صدات کرد و گفت که سیّد نعمت که خادم مسجد داره تو حیاط مسجد دور می  زنه و گریه می  کنه... بابات هم شال و کلاه کرد و رفت... بعداً برامون تعریف کرد که رفته و دیده سید نعمت داشته مثل یه جوون چهل ساله می  دویده تو حیاط مسجد و زار می زده... می  گفت سید رو به چه سختی گرفته و نشونده اون هم که انگاری لکنت گرفته باشه فقط می  گفته: یا زهرا... یا حسین و گریه می  کرده... سه روز طول کشید تا سید نعمت به حرف اومد و گفت امامزاده شب اومده به خوابش و گفته اگه بارون می  خواین برین عریضه بنویسین روی پوست چرم قرآن امامزاده و بعد ببرین بندازین توی چاه مسجد جمکرون!سید نعمت اونایی که تا بحال جمکرون رفته بودن رو خواست و بعد عریضه رو نوشت روی همون پوست و داد به بابات که بعد سید نعمت، تنها سید ده بود ـ مش خیرالله، همّت، ننه سلیمه و بابات امضا زده بودن... سید نعمت هم زده بود... آخه اونا تنها کسایی بودن که از بین اهالی ده مسجد رفته بودن!صمد ساکت و آرام همچون حسین به داستانی که خواهرش تعریف می  کرد گوش می  داد. سهیلا آنقدر داستان را شیوا و دلنشین تعریف می  کرد که حتی زهرای سه ساله هم ساکت شده بود.ـ خلاصه بابات برد انداخت تو چاه و اومد هنوز پاش به ده نرسیده آسمون منقلب شد و سه روز بارون اومد... ما سه روز تموم آفتاب ندیدیم... اونقدر بارون اومد که ...سهیلا ساکت شد و دیگر ادامه نداد؛ صمد غرق در فکر شده بود و حسین مشغول درست کردن چرخ گوشت! سهیلا با سینی بشقاب و چنگال آمد و نشست کنار سفره و مشغول پخش کردن بشقاب و قاشق  ها شد که؛ صمد رو کرد به او و   پرسید:ـ خب بقیه  اش؟ـ هیچی دادا... نمی  دونم چرا اینقدر دلم شور میزنه! خدا کنه آقا بازم یه عنایتی بکنه! میگن دیگه از اون قرآن امامزاده، کاغذی برای نوشتن نمونده...ـ ولی امشب هواشناسی اعلام کرد دمای هوا قراره بره بالا ... می  گفت نمی  دونم یه جبهه هوای کم فشاره،پر فشاره یه چیزی تو همین مایه  ها، اومده تو ایرون و دیگه نباید منتظر بارون باشید. چه برسه برف و طوفان... تازه تو روزنومه خوندم رفتن به ابرا ور رفتن که بارون بده... اونا هم نامردی نکردن رفتن تو مملکت غریبه همین پاکستان ماکستان باریدن ... می  بینی حتی ابرها هم با ما سر لج دارن!حسین که ساکت شد،سهیلا نگاهی به چهرۀ درهم و گرفته صمد انداخت و گفت:ـ غصّه نخور دادا... جبهه مبهه چیه؟ اگه آقا بخواد همه چیز درست میشه! ... سید نعمت دستش درسته... امضای اون حقّه!ـ ای بابا... تو مملکت غریبه دارن به زور از ابرها مثل بچه آدم بارون می  گیرن اون وقت این  جا ... نامه ... چاه... برو بابا...صمد تازه می  فهمید چرا پدرش هنوز از این که دخترش را داده است به حسین آقا ناراحت است! سهیلا از صحبت  های حسین ناراحت شد و چشم غرّه  ای به سمت او رفت.حسین هم دیگر تا آخر شب حرفی نزند.شب موقع خواب،صمد نگاهش مرتب به سقف نم گرفتۀ خانه می  افتاد که معلوم بود اگر باران بگیرد چکه کردن آب از آن حتمی است. صدای سرفه  های پدرش یک لحظه او را رها نمی  کرد. می  دانست که پول این محصول آخری می  تواند درد و رنج پدرش را کم کند. دیگر از آن اسپری  ها هم کاری ساخته نبود... شاید اگر بی  موقع در مسجد خوابش نبرده بود، اکنون نامه در دل چاه آرام گرفته بود.... صدای خر و پف حسین یک لحظه هم قطع نمی  شد. بغض راه گلوی صمد را بسته بود ولی نمی  توانست گریه کند. دوست داشت هوار بزند ولی نمی  توانست. پتو را کشید روی صورتش و آرام گریست می  دانست که اتفاقی نخواهد افتاد!...ـ صمد! ... صمد! ... دادا ... بلند شو....صمد چشمانش را به آرامی گشود. سهیلا را دید که با چشمانی اشکبار و چهره  ای هیجان زده مقابلش نشسته است و به او نگاه می  کند. صمد وحشت  زده از جایش پرید. یک لحظه از ذهنش گذشت که شاید قضیۀ سرقت نامه را همه فهمیده باشند. حسین هم از سر و صدای سهیلا از خواب بلند شده و گیج و منگ به سهیلا و صمد نگاه می  کرد.ـ مادر زنگ زده بود... از مخابرات دِه...تن صمد با شنیدن نام مادرش به لرزه   افتاد.ـ خوابی یا بیدار!؟سهیلا با کف دست کوبید به پیشانی صمد و او را به خود   آورد.ـ بارون... مادر بود گفت از سر شب تا به حال داره یه ریز بارون میاد... خدایا شکرت.... می گفت انگار سقف آسمون شکاف خورده باشه همین طور آب میاد پایین!سهیلا زده بود زیر گریه و وسط گریه گهگاه هم می  خندید. صمد ناباورانه به خواهرش و بعد به حسین که مات و متحیّر به آن دو خیره شده نگاه می  کرد. سهیلا مرتب اسم سیّد نعمت را می  برد و برایش از خدا طلب سلامتی می کرد. اسم سید نعمت در ذهن صمد اوج گرفت. نگاهش در آن موقع شب و در تاریکی اتاق   افتاد به عکس گنبد آبی رنگ مسجد جمکران که به دیوار اتاق زده شده بود. عکس مسجد زیر نور مهتاب جلوه ای دیگر پیدا کرده بود و همین صمد را می برد به آن لحظه که نگاهش گره خورده بود به چاه...ـ شما اگه یه عمویی داشته باشی که خیلی وقت گمش کردی... و بعد بخوای براش نامه بنویسی چی می  نویسی؟خادم مسجد نگاهی به صمد کرد ، خندید و گفت:ـ عمو؟... خب حتماً خیلی حرفا باهاش دارم بزنم...ـ پس میشه یه کاغذ و قلم برداری؟.. من هم یه عمو دارم که خیلی وقته ازش بی خبرم... برام می  نویسی؟نگاه خادم روی اشکهای صمد متوقف مانده بود. خادم که بلند شد برود، کاغذ و قلم بیاورد، صمد یک بار دیگر به گنبد خیره شد. آبی گنبد به آسمان پیوسته بود.]]></description>
            <category>ادبیات داستانی</category>
            <pubDate>Mon, 11 May 2009 13:28:10 GMT</pubDate>
            <guid isPermaLink="false">https://www.ayandehroshan.ir/story/97/نامه</guid>
            <enclosure url="https://www.ayandehroshan.ir/images/docs/000000/n00000097-b.jpg" length="26781" type="image/jpeg"/>
        </item>
        <item>
            <title>روندگان جزایر آبی</title>
            <link>https://www.ayandehroshan.ir/story/96/روندگان-جزایر-آبی</link>
            <description><![CDATA[چرا خطوط باید مودب باشند. بعد خطی کج  تر از خطوطی که باز کمی استوارند و بام  ها را تشکیل می  دهند و خط و باز خط. مناره  ها بلندترند و هیچ پرنده  ای ندارد. از وقتی بچه بودی فکر می  کردی پرنده  ها نمادِ پروازند. هر برگ، برگِ اول، برگ دوم و مداد اول و خطوط که بر روی کاغذها می  دویدند، همین بود. قرمز و بنفش و سرمه  ای (کجا می  خواندی که نویسنده  ای می  گفت رنگها را نمی  شناسم. ای کاش سرمه  ای را با بنفش، افرایی را با نارنجی سیر، سبز سیر را با یک رنگ دیگر عوضی نمی  گرفتم) در همۀ اینها خطوطی بودند و رنگ  های آماتورِ مختصری که نمادِ بچگی بود. بچگی گم شده  ای که حالا نیست.گم شده در خورشیدِ درخشان کوچه  های تنگ... ای کاش دیوارها ادامه داشت. تا آنسوی باغها که راهی  اند. به سرانجام غریب خاکها. مسیرهای گذرنده  ای که عابری ندارند و کسی به کسی سلامی نمی  دهد؛ یا اگر ادامه نداشتند در فرضِ همان کاغذها بودند و بچگی بوی مداد و اعوجاج چند تا خط مودّب بود که چیزی را ثابت نمی  کرد. پس چرا باید ثابت کرد بچگی سنّ تشخیص نیست. چرا باید ثابت کرد بچگی سن مهارت نیست؟ آن خطوطِ همانند، همان مختصری و امحاء، همان امحاء مستّتر که بارز نیست. معلوم نیست، تنها از دلِ سفیدی کاغذها چیزی را احصاء می  کند. حدّ فاصل می  شود و تمام. کاش آن خطوط بودند. راهی تا مسیرِ معدوم عابرهایی که سالی یکبار هم همدیگر را نمی  بینند. اینجا کجاست؟ـ ... ما همه چیزمان درست بود. نه قاتقِ نان کسی بودیم نه می  گذاشتیم از نانِ ما قاتقی برای خودشان درست کنند. تأثّر ما چشمهایی براق بودند که می  درخشیدند. آخ در دلِ شبها، نه حتی در وسط روز که مثل گداختگی فلزی بودند، در غریب  ترین آسمانها که نه خورشیدش معلوم بود، نه ماهش، نه ابرش، نه ستاره  اش! حتی آب و غذا یک طعمی داشتند. درست و حسابی زمانی که حالا کم کم بیست سالی ازش گذشته است. البته به حساب ما. به حسابِ گذرگاههای دهلیزی شکل که معلوم نیستند کجایند. راستش ما خودمان هم از سر و ته  اش سر در نیاوردیم. یکبار می  بینی تخته سنگهای چیده شده هستند و یک سری خزه  ها جلویشان سبز شده، خزه  ها هم نه سبز سبز، گاه خورشیدی، حرارتی وسطش را سوزانده است. گاه می  بینی چشمه  ای هست، حتی کوزه  ای و بی آنکه کسی آنجا باشد، دور و بَر چشمه خیس است. آب لب پرزده و حتی ماهی ریزی، جوجه اردکی ... آخ ولش کن! آنقدر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به تفسیری که آنهمه سبزینه و ماه و سعف و نخلِ المان گون و چشمه و قنات پرش نکرده بود.ها؟ حالا این صحنه  ها بکنار، بعضی وقت  ها کُپه خاکی هم هست. مِسی رنگ. رنگِ اخرا که زیر نور آفتاب یک جوری است. راستش بعضی منظره  ها هست مالِ قدمتی است عجیب. مثل دروازۀ چوبی فرسوده  ای که سالها دیده  ای. خاک  ها، داد می  زنند از سیصد سال پیش می  گوئیم. ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا ... این است که می  گویم راستش ما خودمان هم سر در نیاوردیم. فقط از آنطرفِ ذهنیت معقول، از جهانی که برایشان معادلۀ کشک با اسفرزۀ باغچه ملانصیر یکی است. گفته بودیم نه آمدن کسی برایش مهم است، نه خروج  اش از باغ. آن هارمونی جهانِ وحشِ داخلِ زیستگاه نباتات. براستی که خودش حقیقتی است. اینست که زندگی آدم مثل سوتِ ممتد، یکنواخت و کرکنندۀ موسیقی عدم به مُلتقای آبها، ناحیه  ای که نمی  شناسیم و بعید می  دانم احدی از مکانش اطلاع داشته باشد بریزد... جایی که نغمه  های همۀ جهان تمایل دارند در افق  اش باشند، در آسمانش یا زمین  اش. آنجا که بتوانند پیچیده به بازوانِ اصوات دیگر مسیرِ عدم خود را باشکوه  تر بپیمایند. تصور بکنیم: آخرین مسیرِ عدم که مثل لغزش چرخهای یک کالسکه بر سطح گرم آسفالت  ها چند دیگری بیش نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا ببینید چه اسمی شده! آن اصوات آنوقت باز تمایل می  کنند بروند به ناشنیدنی  ترین اضلاعِ صدا. به مکتوم  ترین قسمتی که می  توانند و آنجا فطرتاً لابد مانایند... الغرض که کار ما درست بود. همه چیزمان. سکوت، قهر، نیایش، رمز و راز، گریه و خنده  امان، به حساب، به قاعده. الحمدالله که زمان برای ما آنطور گذشته بود .............................. راهرویی... گوشۀ چمنی، کنار باغی، علفی، دریچه  ای... آخرِ لاکردار هر دفعه یک طور بود، یک سبزینه با چند تا قهری بی  حال که لای علف  ها می  چَرند. اقلاً ده تا شاخه خشک وسطش یک گل صحرایی خوشگل که خیالش به خشکیدگی شاخه  ها نیست و احیاناً یک سمور لابلایش دارد وِرجه وُرجه می  کند یا حتی یک سنجاب. یک چشمه حتّی. منتهی چشمۀ خیلی کوچکی، یا حتی قناتی. باز خیلی کوچک. آخه یک سپیدار، خیلی بلند، آنقدر که وقت دیدنش کلاه از کله آدم بیفتد و خیلی چیزهای دیگر... اینها را نمی  شد تطبیق داد. نمی  شد گفت &laquo;همینجا بودیم، دیدی، آن قلوه سنگ  ها که شکل آدمیزادند. آن یکی که شکل یک پری یک بال می  ماند. این  ها آندفعه هم بودند دیگر. ملتف نشدید؟ اما آنقدر این صحنه  ها تکرار شده بود و حتی گفته  ها که دیگر حوصله  ای نمی  ماند. چقدر آدم یک دیالوگی را بشنود که بارها آن را از دو لب مبارکش جاری ساخته. ها؟ آن درخت سپیدار را می  بینید، آن لانۀ سارها، آنجا بود دیگر. چرا متوجه نشدید. خام آن قنات شدیم. آن دفعه که ابش را خوردیم. وَه که چه آبی، خدایی  اش ناز می  دهد. تگرگ...! اما چکار می  شد کرد یا می  شود؟ شده، شده آقاجان! شده، شده و بخواهیم یا نخواهیم ما اینجائیم... اینجا بودن ما که از اوّل ما خلق الملّه  ی که ما شما را دیدیم معلوم است؟ اینجا بودن شما برایمان معلوم نیست. خج شاید جن باشید که خدا پرتابتان کرده این وسط عالم. وسط کج عالم... خدایی  اش یک کلمه هم تا به حال کفر نگفته  ایم. چرا صُنع خدا را معیوب نشان بدهیم. ها؟ وسط عالم که جزایر برمودا نیست. جزیرۀ برمودا مرکز خیر و شر عالم. منجنیقی و آهن  ربایی و کشتی غرقه شده و با دو غریق... فریاد آدمها... غریق  ها... طفلکی  ها... ؟؟؟؟ از بالای آسمانها با هواپیماها در اقیانوس خدا. آنوقت منجنیق  ها بیایند به کارِ نجات. آنها هم فرو بروند... خوب این  جائید که اینجائید...ما کاری به کارِ کس  امان نبود. آوازۀ بودنمان در دو متری و یا حداکثر در ده متری یا فوق  اش پنجاه متری  امان بود. جُوری راه می  رفتیم که به هنجار دیگران موجی از امواجِ دمِ دستمان نرسد. نه نانِ یتیمی، حتی نان  خوری، حلال خودمان به رنجی در دستمان بود، حال تقدیرمان سنجش آرایه  های سنگ  ها و چشمه  هاست. چینشی که خوب می  نشیند یا نهایت بد ترکیب است. کسی می  گوید ترکیب  اشان عوض شده. آن سنگ  ها آنجا نبودند و کبک...! (کبک، این وقت سال کجا بود؟) پس آن چیزی که با رنگِ خاکی یکی شده چی هست که لای بیشه  ها می  رود و نظم گیاهان را می  آشوبد؟ لرزه  ها را نمی  بینی و گل خورد و سوسن و گل بی  نامی که می  لرزد و غصّه می  خورد و با گلبرگ  های رقصان  اش می  خواند؟ ها؟ گیریم کبک  ها را دیدی، اینجا هر دقیقه  اش به رنگی است. مشابه با غروب  ها که هر دقیقۀ آخرش چند تا رنگ با هم درهم می  پیچند و باز رنگ  هایشان جدا می  شود و هر ثانیه  اش دیدنی است نه آقا...من از نان و قاتق خودمان حرف زدم. حالا مجبورم تنم (اگر باشد!) یا همان دهانی که گشوده مانده را باز کنم، به آفاقِ دوری خیره بشوم و از جایی حرف بزنم که پیش  ترها بوده، و حالا ... نمی  دانم.جاده  ها را اسب  ها یکطور می  رفتند و اسیر نفس  های اسبها و بوی تن مغروق در قطره  های نم  دار را به درخت  ها می  سپردند. به خاک  های نرم و گاه حتی به شاخه  هایی که نادرست در راه باقی مانده بودند و برگها و میوه  هایشان را بچه  های لجوج می  کندند. برگ و بادی نمانده بود اگر بود نیمۀ بجامانده پشت پرچین بود که دنیای دیگری بود.حضرت  اتان مشاهده می  فرمائید که آن طبیعت متغّیر را نمی  شود تغییر داد. سرشته شده، شبه شده، همسانِ خاک و آب شده و راستش را بخواهید تعریفی ندارد. نه بد است، نه خوب، نه دلچسبی خاصی را در آدم زنده می  کند و نه کراهتی را متولد می  کند. راستش را بخواهید در مَثَل خاصیت توتون را دارد. مستحضر هستید که... سرخپوست  ها با دهانشان به این ماده لزج مُک می  زدند. خوردن خاصیت توتون را چند برابر می  کند؟ نمی  دانم. از خاصیت می  اندازد؟ آن را هم نمی  دانم. طبع و روان را چی؟ از آن هم بی  اطلاعام. هر چی که هست. برای آشناهایش یک خاصیتی دارد. برای منکراتش خاصیتی دیگر. از من اگر بپرسید همین را می  گویم. خاصیتی نه قابل مردود شدن، نه تایید شدن... این هم برای خودش تعریفی است حدّ آنرا از سایر چیزها جدا می  کند. شاید اگر دوباره بپرسند می  گویم &laquo;لش پرشکوه بی اضلاع!&raquo; یا &laquo;درندشت توسّع بی  حصار&raquo; البته خاصیت  اش به این است که در افق  اش آن آسمان که بقولی هر ثانیه  اش یک رنگ است. آن اشارات باقی است. راستش ما به این جور چیزها بی  اعتقادیم. اصلاً شامّه نداریم. بوی کباب و پشگلِ گراز برایمان یکی است. متأسفم. ولی چه می  شود کرد. آن اضلاع، آن اشاره  ای که جهانی مثل قطار ایستاده بر پشت آن است همینجاست. صبر کرده، ذره ذره و پشت همان انگشت اشاره است. خواهید دید. قلم می  گوید بنویس &laquo;خداوند&raquo;! ...ـ راستش را بگویید! این که دلیل نمی  شود. فی  المثل یک هتل  دار به اتاقهایش می  نازد. به سرویس  ها و دستشویی  ها، سالن  ها و غذاخوری  هایش. در بعضی از آنها چه تجمّلاتی که به کار نرفته است. خودِ صاحب هتل البته نمی  اید. یا نقرس دارد یا آرتورز! نمایندگانش می  آیند، حسابهای روزانه و ماهانه و سالانه را می  دهند، نیمچه گزارشی و بعد هیچ...! حالا من می  خواهم بپرسم اینهمه که از آب و گل و کوزه و مرغابی گفتید هیچکدامتان آیا از اینهمه تغییر، اینهمه آب و دان که در محدوده  ای نشسته که شما بارها از آن یاد کرده  ایید مناسبِ حالتان هست. می  پسندید؟ این را که گفتم منظوری نداشتم. ببینید منظورم این است، این که، چطور بگویم یعنی جوری حرف زدید، جوری پشت آن اشاره  هایی که مدام ورد زبانتان بود قایم شدید که هر آدمی فکر می  کند، چطور بگویم فکر می  کند آنجا یک طرفِ دیگر دنیاست. کره زمین را که بچرخانی، درست زیر جایی که یک طرفش کرور کرور متر سطح اقیانوس است، مثل همان مثلث معروفی که می  گویند کشتی  ها با رسیدن به آنجا کم می  آورند، یا هواپیماها آسیمه سر به اعماق آن شیرجه می  روند آنجاهاست. خوب قبول داریم که باور کردن  اش مشکل است. یک چیزهایی وردِ زبانتان شده، که البته قبول، پرنده  ای که از قلب  ها گریخته بود در لانۀ شما همیشه ساکن بود، صامت، ساکت که می  گویم یعنی مثل بغض یا تپشی در درون بود. مثل دهلیزی گوشت  آلود و من که از پرواز می  گویم منظورم گریختن نبوده، نبوده، چطور بگویم که باور کنید...! به هر حال این ادعاها را می  شود قبول کرد. نمی  شود قبول کرد. نمی  دانم اصل این است که شما چیزی می  گویید و راجع به صدا، راجع به &laquo;او&raquo; راجع به یک چیزهایی حرفهایی دارید. وصفی هم که می  کنید جالب است. تصور مکانی که مثل ثانیه  های آخر خورشید در غروب، هر یک لحظه  اش یک جوری است. تجربه  ای نادر است و زنده  ترین رنگهایی که در کشیدگی خود حرفی ندارند و نقاشهای جهان را بیچاره کرده  اند. بیست و هفت مقاله معتبر علمی با سریعترین دوربین  ها تا به حال یکهزار و سیصد و هشتاد تا رنگ مقوّم و ناپایدار را در نقطه  های خاصی از زمین مضبوط کرده  اند. البته بعضی  ها در فصلِ خاصی، در نقطه خاصی، در ثانیۀ خاصی با آدم خاصی، قریحۀ خاصی، تلؤ تلؤ آبِ خاصّی، پرسپکتیو خاصّی، ابر خاصی، آسمان خاصی، ترکیب خاصی از هوا و رطوبت خاصی... این کار را صورت داده  اند. صد البته تعبیر شما از آن چیزهایی که گفتید برای ما معلوم نیست. تنها می  فهمیم تنها نیستید و غم  زده  ترین اوراد جهان هم نمی  توانند مجمع  الجزایر عشق را بیابند. جایی که تنفس بر حریر می  نشیند از قطره اشک کاری ساخته نیست. اصلاً نیست که بشود تعبیری کرد از بودنش یا نبودنش.نکتۀ جالب دیگر این است که شما از تغییر حرف می  زنید، یعنی می  خواهید هندسۀ سرگرم کنندۀ اعجاز همان یک ذره طبیعت را هم دگرگون بکنید؟ بسم الله فکر نمی  کنم. دلیل  اتان چیست؟ دلیل ما روشن است. برداشتن چند تا کنده درخت که یک سمور یا سنجاب دارند دنبال تکه غذایی فی  المثل پوست گردویی می  گردند، گذاشتن چند تا سکوّ بجای یک آبگیر و فوق فوق  اش یک گل  کاری، برداشتن آن درخت، یا اصلاً تعویض خاک! (چطور است. خاک اخرایی به خاکی قرمز، نارنجی بدل می  شود و خاصیت  اش یک چیز عجیب است) بادها که از محل تولدی می  آیند که مجهولند. تو بگو از پشت پشتِ کوهی، جلگه  ای، گلزاری...چه مسافرانِ غریبی. ساکنین غریبی که نگاه می  کنند. خدایا چقدر نگاه. کارشان همین است. می  نشینند کنار ساحل (ساحل کجا بود؟ هست. کمی تأمل بکنید) از آن ساحل نگاهشان به قایق  هایی است که باید بیایند. هر مسافر چیزی دارد. وای بر نگاههایی که به دُوری خیره بشوند و مسافر نیاید. مسافری هست اصلاً؟ طبعاً. یعنی می  گویید ساحل را بیخودی بنا کرده  اند. از عهدِ هخامنشیان تا ساسانیان تا بعد تا بعد، تا بعد... یعنی همینطوری گذر هیچ مسافری به این گوشه  ها نیفتاده؟ عجبا... یعنی چمباتمه نشستن منتظران، کلافگی و عرقی که روی پیشانی  ها می  نشیند و دستی، چند انگشتی عرق  ها را می  ستود همه بی  معنی است؟ اشتباه می  کنید. طبیعت هیچ چیزی را بی  معنی خلق نکرده، این بندر حتی می  توانسته بناپارت را بخودش دیده باشد. عجیب نیست. قهرمانهایی که زادنشان بخودشان نبوده، می  خواهند مثل افراها ایستاده بمیرند. مرگشان را به دستشان گرفته  اند و می  روند. مثل شمشادی که در توده  ای از آبهای الماس گون اسیر شده باشد (چقدر آب را به الماس می  دوزی، ستاره  ها را به شب، وانگهی عمر را در تمثیلِ افرا دیدن شمشاد و آبِ الماس گون را بِهَم ربط دادن و قضیه بناپارت. خوب برای خودش سرداری بوده لابد. بدنبال تفسیر جهانی!؟) این ساحل هیچی ندارد. ندارد آقا... ندارد... و آن مسافر، غریب  ترین آدمی است که نه روز می  شناسد، نه شب، نه خستگی، نه هیچ چیز. بدرد تکثّر منتشری می  ماند که قلّه  ها را می  شناسد و بدرد آبخور نشستن در دوست لبه لبه آبها نمی  خورند. نباید بخورند. نمی  دانم چرا. نمی  دانم... تو بگو آنها مدافعان شفای روحیه  اند. مدافعان مستتر و داوطلبی که نه خورده  اند، نه خفته  اند، نه بالِ نازکشان را ترنم لطیفی بخود آمیخته است. آن چشم  ها پلک ندارند. خارزارها اطراف حدقۀ چشم را فراگرفته  اند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به خاک بیشتر علقه دارند تا حتی به آب و جلوی چشمهایشان جنگهای بی  سامان است. کشتی  ها که با هم درگیر می  شوند و سربازهار الوارها را از روی یک کشتی به کشتی دیگر پرتاب می  کنند. از آن ساحل برقِ کمان و سپر و نیزه و شمشیر است که پیداست فوق فوق  اش چند تا توپ و باروت چینی که دودِ سفیدی را بلند می  کنند. سربازهای تا دندان مسلح تاریخ را به گند کشیده  اند. از روی لبۀ یک کشتی، تالاپی می  افتند به عرشۀ کشتی دیگری. برخی دیگر بازوهای قدر خودشان را لابلای طناب  های ضخیم پیچیده  اند و از آن کشتی به کشتی سوراخ دیگری که در حال غرق است می  پرند. درخشش خون معلوم است. از همان ساحل بوی زُلم، خون که ماهیها و دلفین  ها و کوسه  ها را از سواحل دور دست به آن منطقه کشانده با بوی خزه و جلبک و رطوبت بهم می  آویزند. آوازهای آب هم زخمی است. آب که مثل پروانه  ای به ساحل بخورد حالا بدل شده به زخمۀ یک چنگ که مثل طنین فریاد یک محکوم به مرگ است. یک غریق که در آبها هام هام، پام پام می  کند و زمین رگه  های صدا را نه به دانۀ خاکها، بلکه به گنگی می  پراکند...چه دیده  هایی. چه دیده  هایی که از خزشِ معصوم بَلَم کوچکی هم غافل نبوده  اند. بَلَم آمده رفته. غوص و صید و دهان گرسنه  ای که از آتش سرخ گوشت تن ماهی عطش  اش را فروپوشانده است. پس این پوست بر پیکره  ای کشیده شده، پیکره بجا مانده... اما پوست عوض شده، از فرقِ سر گرفته  اند و کشیده  اند و دیگر بار دیگر بار و تو بگو آنهمه آن آدمیزاد آنجا مانده، مانده تا هی صورتش عوض بشود از سیاهی خام یکدستی تا سرخی یکدست و سفیدی و سیاهی و سرخی و جو گندمی تا بور بور تا سفید سفید چسبیده به قرمزی آفتاب...بر تپه  ای نشسته  ای و ماه عطرِ آمیخته به رایحه دشتها را می  پراکند. جسم  ات خیره  ای. به جسمی که به آن دست می  کشی و دست می  کشی و کمتر می  دانی.ـ ای آقا. همه مکتب  ها، از اول ما خلق  الله بشر یک چیزهایی را گفته  اند. مثلاً شما اسم یوحاقاقیل را شنیده  ای. اسم پیامبری یا مقدسی، حالا هر چی... گفته  اش با گفتۀ فلان واعظ مشهور شهر چیزی تفاوت دارد؟ همه به خواندن یک کتابی، یک حقیقتی اشاره داشته  اند. پس تکلیف بشر معلوم است.می  خواهم از خاطراتی حرف بزنم. بین مرگ و زندگی، البته مرگی که از زندگی بعد چندانی ندارد. می  تواند دایرۀ تعریف  اش همانهایی باشد که گفته شد. &laquo;یک وقتی داشتیم روی صفحه  های سفید و سیاه تلویزیون درباره تیرۀ آدمی را می  پائیدیم. در زمانۀ ما می  گفتند جزئیات مهمترین چیز این صفت است. یک وقتی به بچه  ات می  خواستی نصیحتی بکنی می  گفتی برو صنعت یاد بگیر! بدردت می  خورد! آن موقع  های ما این (سینما) صنعت بود. خوب تقصیری ندارم. آن زندگی که می  گفتم از اینها شروع میشد. مملو این  ها بود. مملو این تصاویر. صبح تا شب  مان را چیزهای خیلی مسخره  ای پر می  کرد. دو تا نان، یک کیلو گوشت بره، چند تا وسیله... که بتوانیم شبمان را به روزمان پیوند بزنیم. در آن صحنه  ها فی  المثل پیر شدن یک چهره روی صحنه سیاه و سفید تلویزیون برایمان واقعه  ای بود. بعدها آن سفید و سیاه شد رنگی! فاصله ما همین قدر بود. این زندگی کم فاصله گرفته از مرگ. بنابراین برگ ریختن آن کارگرها خاطره  ای بود برایمان. شماتتمان نکنید. حالا فرق کرده و سر ویلیام جونز اصلاً کی هست؟ بود یا نبودش... برمودا هم بود، بحث  هایش را می  گویم چند نفر مُو بور و چشم   آبی توی همان صفحه سیاه و سفید ظاهر ؟؟؟؟؟؟هر چند وقت یکبار هم لاشۀ هواپیمایی، غواصّی، قایقی، کشتی سوراخی را هم نمایش می  دادند. واقعاً اینطوری بود. حالا نمی  دانم این بحث  ها چی هست که می  کنید یا ما هم قاطی  اش شده  ایم. از ذهنیت ما آن پوست  ها بود، گذر از دالانهایی که شب و روز کوچکترین آن بودند، گذر فصل. ای بابا، از یک چیزی حرف می  زنی که واقعاً مورد حیرت است. فصل چی پدرجان... فصلِ چی... یادم هست یک دروازۀ فرسوده  ای توی این کوچه بود، جلوی یک کپه خاک که آنسویش نه خانه  ای بود نه چیزی. دروازه آنقدر قدیمی بود که دل آدم غنج می  زد برای خاطراتش. برای عکسی که آن پشت پیدا شده بود. زن و مردی در لباس عروس و دامادی. مردی که به زیارت رفته و عکس چند تا خانه یکی دو گردشگاه. هر کس از دور می  دید فکر می  کرد آنجا خانه  ای است. حیف، خانه که چه عرض کنم. لتّه  ها باز می  شدند، کپه  های خاک یک جوری بودند که هر کس که دروازه را می  دید فکر می  کرد آن پشت خانه است. مگر زمانی که درها باز بودند، آن درها یک طرف، آن خانه و کوچه یکطرف. اینهمه سخت پوش ما هم یکطرف. شاید اگر واژه  ها نوشته نمی  شدند، اگر رقص چند حرف، ترکیب  اشان با هم در دستِ &laquo;اشاره&raquo; دیگری بود، خوب قضیه فرق می  کرد. رقصِ این حروف چیز دیگری می  خواهند. آنها طی رقص خودشان می  گویند تو عاشق بوده  ای. شبها روی بام خانه  اتان دراز می  کشیدی آرزوهای صد من یک غاز می  کردی، به افسانه  هایی گوش می  دادی که راجع به آسمان شنیده بودی &laquo;ننه عزیز. آن ستارۀ من است؟&raquo; نه مادر! آن یکی است. ستاره  ای که افول می  کند. شیرجه برود به کوه صد خاتون که ستارۀ تو نیست. مادر کوه صد خاتون کجاست؟ اوه مادرجان حرفها می  زنی  ها. کوه صد خاتون جایی بوده که دیوها تویش لانه داشته  اند.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ می  رفته خواستگاری تنها پسرش گیر یکی از آنها می  افتد. دیو می  گوید ننه خاتون... می  بینی که من بزرگترین غول این ناحیه  ام. پرت  ات کنم به دریا یا به خشکی؟ ننه خاتون می  دانسته که اگر بگوید دریا دیو می  انداخته به خشکی. می  گوید دریا... وقتی غول پرتش می  کند. یک خاتون به صد خاتون بدل می  شود. چطوری؟ قدرتی خدا... ننه عزیز چطور امکان دارد؟ سوالها می  کنی. من چه می  دانم. حالا پاشو بیام شام  ات را بخور... حالا خطوط ممتد بر روی نقشی که بارش حروف آن را تشکیل داده  اند اینطور می  نویسند. من چکار کنم. شاید اگر قصۀ عاشقی من را بنویسند یک طور دیگری باشد. اما حالا نیست. به دروازۀ دری خیره شده و ستاره  ها را ول کرده است. آن شبها خوب آسمان یک جور دیگری بود. حالا می  گویند ماشین  ها، بلدوزرها، قطارها، هر صد تا خانه یکی تلویزیون داشت. کسی آنطرف دنیا حرف می  زد چند میلیون اینطرف دنیا ببینندش؟ نه. از این خبرها نبود. یک فیلم سینمایی می  داد توی هفته، صد تا کلّه سیاه هجوم می  بردند که فیلم را توی کانه  ها ببینند. نفری دوزار... حروف ریخته می  شوند و حالا...چه جهانی، چه جهانی که یک محدوده  اش، در تیررسِ نگاه یک عدّه کم است. یکی استان بقول آن آدم عینک زده، یکی  اش راجع به هوا، کپه خاک. اخرایی و مسی حرف می  زند.این خطوط است که حکم می  راند: جهانی که راهزنی بنا کرد، و قطاری که از ریل خودش خارج شد. دیگر شده عزیز! شده و کاری  اش نمی  شود کرد.خطوط حکم می  راند. آن  ها در طُرق می  نشستند. هر یک بر شاخساری. ببین برای من قصه آن راهزنی را بگو که سر تا پایش را حفظم. اسبها که رمنده بودند و یک راهزن هر چقدر هم که راهزن بود نمی  توانست بر زمین یکی  اشان بپرد. گیریم که می  پرید. با چاقوی خودش، با چماقِ خودش، چه می  دانم هر کوفت دیگری که داشت صاحبش را ناکار می  کرد. اسبها رمنده بودند خوب عزیزم! چکار به رقص حروف دادند، می  رفتند، می  رفتند. قصدشان آن رمندگی بود. بله متاعی، فکر کن پارچۀ گرانقیمتی از حریر تا ابریشم داشتند. اصلاً یک قالیچۀ ایرانی داشتند که با هزاران گره دوخته شده بود. ترمه  ای عجیب و غریب که از نصفِ جهان به ثمن بخش خریده بودند و حالا در خورجین راکبی بود. راهزن می  پرید. اسبِ رمنده مجال  اش نمی  داد و هنوز پای راست راهنز که از طرّاری چند روز پیش زخم  اش خوب نشده بود به زخم دیگری می  نشست. رقصِ کلمات اینها را دارند دیگر. این بضاعت را و تو ابلهانه فکر می  کنی که معجزی رخ می  دهد. معجزه  ای! نه برادر من! ظرفیت بنی بشر همین جور چیزهاست. طرّاری، خاطرخواهی یک عاشق، رمندگی یک اسب و بادها که دانۀ گیاه معطر بهار را به پهلوی دشت بهتر می  رانند تا به قلّه بالاگیر و فروپوشیده از برف! این خاطرت باشد.داشتیم می  شنیدم که یکی می  گفت اینجا عروج بشوم. خوب طفلکی  ها نمی  دانستند کجایند. من نمی  گویم برمودا، می  گویم جایی که اینهمه آدمهای منتظر دارد، جایی که یکی  اشان در وصف آمده که جلوی لبه  دارترین ساحل می  نشست و غرش طوفانها را شاهد بود و هی پوست می  انداخت. یا جایی که تلو تلو هر ذره از خورشیدش با هر جای دیگری ؟؟؟؟؟؟؟ آبی ازش قانع بود. به دیدن منظره  ای و دست انداختن روحی. سوسن؟ کُو، کجاست؟ و اگر کلمات نبود که این  ها را می  نوشت و بعد خوانده میشد یا نه، هیچ کس خبردار نمی  شد برادر. نمی  دانست کجاست. اساساً آن بلم حقیقت داشته یا نه. آن دروازه آن کشتی  ها که همدیگر را لت و پار می  کردند و آن کودک گرسنه... تنها می  شود قانع بود در ذهنیتی و دروازه  ای مفلوک، گذرنده از هر خاطره، بی  اعتنا به هر گذرنده  ای وجود داشته؟ بله؟؟؟؟؟؟؟؟ صبح و نه صبح تابستان! و پائیدن ستاره  هایی و گفتن قصه  هایی. آدمی که هزار سال، با هر مرگی مرده و دوباره زنده شده. منتهی جایش را به کس دیگری سپرده. مگر می  شود به مزه آب مسافر تازه واردی دقت داشته باشد. ای عجب... ای عجب... حروف می  گویند &laquo;وای عجب دلتان نگرفت از آبهای ملول!&raquo; و ذهن و احساس می  گوید اوه، یک چیزی در دیوان  های اساطیر ؟؟؟؟؟ از تعابیری بگویند که در دفتر کودکی نقاشی میشده. اشاره به آنجا، کودکی که خط  ها را بهم می  دوخت و از سرشت کودکانه حرف می  زد. همه  اش...... ما می  توانیم به مثلثی که در ذهن معقول منهدم شده فکر کنیم. به لاشه  هایی که هر چند وقت یکبار از دل آبها بیرون می  کشند و به حرفهای مسافرانی گوش بدهیم که از آنجا حرف می  زنند و تو بگیر که در دل اعماق خسته و عمیق خزه زده اقیانوسی، در آن ته ته های مغروق و دست نایافتنی، پنجره  ای، خاکی، نفس  گاهی، دهلیزی هست. رونده به جایی که یک طرف دیگر دنیاست. کاری به چرخش یک کره ندارم. می  روی و می  روی و نفس  ات را ذخیره می  کنی، بعد از یک طرف دیگر دنیا سر در می  آوری. به حرفهای مسافرانی که در برقِ صاعقه  ای در دل نصفه شبی خودشان را مواج آبها دیده  اند گوش می  سپاری. به حرفهای یکی الان که از سر ویلیام جونز حرف می  زند. از ریزش برگ بر روی شانه  های یک بازیگر... قاطی کرده  اند. حجمِ گذر از آبهای درنده، هرم گذر از زمان  ها و نقش حروف اینها را می  خواسته. می  خواسته پسر چطوری بگویم. از چیزهایی حرف می  زده که اشراف نداشته. نه حتی یک مجله  ای توی عمرش خوانده که از آن مثلث معروف حرفی بزنند نه چیزی... تنها چند تا آدم نه پیرمرد و نه جوان را دیده. &laquo;آنها هر غریقی را می  شناسند. بر طرق ظاهر می  شوند. با آدمها دوستند. نه انس  اند، نه چیز دیگری. روح؟ شاید؟ اراده؟ شاید. تنفس؟ شاید. اما آماده  اند. ربطی هم به آن جغرافیا ندارد. مثلثی که بارها و بارها حرفهای دروغ و راست از آن شنیده شده است اینها به کنار برادر... آنها دیده  اند، در گرما و سرمایش شرکت داشته  اند و حتی ... حتی ... چی بگویم. یعنی صدای آدمی که از نان و قاتق حرف زده، از روز دنیا، تصاویری که شب و روز همۀ جهان را بمباران می  کنند خبر داشته دروغ بوده، حتی آدمی که از بالهای گلی شهر گفته، چیدن الماس گونِ ستاره بر دشتِ شب... ها...؟ نه برادر... .ما لاشه  ها را می  بینیم. کشتی  های سوراخ که ناخدا می  گوید صاعقه زده شدیم. هواپیمای جتی که خلبان... بگذریم. انها از وحشتی گفته  اند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما اعجابش. جهانی که اینهمه دور است و عجیب، اینها را چه کنیم...؟ شاید حروفی که به خطاها وابسته  اند و به طرز خبیث خودشان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حقوق آن آدمها چی... آنها که نمی  خواهند، نمی  خواستند که با نجواهای مسافری گمشده در راههای دور همراه بشوند و در قصه  ای بیایند که چهره  های زمخت گونه  های رنج برده و بی  طراوتشان ترسیم شده، حقوق آنها چه...؟ حتی با کوه صد خاتون چکار کنیم؟ آنها که نمی  خواستند رنج برده  ای، مظلومی را نگفته درمان کنند چه؟ به صداهایی که می  شناسند و سالی یکبار، هر چند سالی یکبار دورتر از جایی که در آن می  چرخند و می  چرخند و باز می  چرخند شنیده می  شود و نرم است و ریزش دانه  های الماس است. در شبی قیرگون در کناره ساحلی که موسیقی است و موسیقی و موسیقی و جهان، اینطوری است که در نزد آنها بی اعتنا به هزاران سال، هزار هزار سال تجدید می  شود، نو می  شود و خستگی یکباره فرو می  ریزد. مثل ترنم بارانی. قطره  ای در خاک...]]></description>
            <category>ادبیات داستانی</category>
            <pubDate>Mon, 11 May 2009 12:37:18 GMT</pubDate>
            <guid isPermaLink="false">https://www.ayandehroshan.ir/story/96/روندگان-جزایر-آبی</guid>
        </item>
        <item>
            <title>دستکش های سفید</title>
            <link>https://www.ayandehroshan.ir/story/95/دستکش-های-سفید</link>
            <description><![CDATA[چراغ هنوز قرمز بود. ماشین ها ، رو به رویم از عرض چهار راه می گذشتند  و در این سوی همه منتظر نوبت خود بودند.  اما من به میله ی سفید و بلندی  نگاه کردم  که چراغ راهنمایی از آن  آویزان  بود. به دایره ی سرخ  چراغ نگاه کردم  و بعد به شیارهای  میان دایره سرخ ... انگار  نیرویی مرا به درون روشنی توی چرا غ می کشید. ناگهان روشنایی پایین افتاد و چراغ  زرد روشن شد .  صدای  موتور ماشین هایی که  منتظر ایستاده بودند تغییر کرد.  روشنایی  باز هم پایین افتاد  و چراغ  سبز روشن شد .  همه با هم  به راه افتادند.  من نیز بی اختیار با آن ها به حرکت درآمدم .  روی  زین  دوچرخه نشسته بودم و پاهایم  رکاب می زدند. باد خنک پاییزی  به صورتم  می خورد و  موهایم را تکان می داد. پیش  خود  خود  تصور کردم ، دوچرخه اسب سیاهی است و من در دامنه ی تپه ای باد خیز می تازدم . دیگر ماشین ها و خانه های آجری اطراف را نمی دیدم .  بر خلاف چند دقیقه ی  پیش  که پشت  چراغ  ایستاده بودم ،  احساس  سبکی  می کردم. فکر تازه ای در ذهنم  درخشیده بود. انگار با سبز شدن چراغ راهنمایی ، دریچه ای هم  در ذهنش  گشوده شده باشد.  حالا می توانستم  چیزهایی را که تا پیش  ازاین  فقط  درباره شان  فکر کرده بود ببینم . همچنان که روی دوچرخه رکاب می زدم  و از  زیر  سایه ی درختان حاشیه ی خیابان می گذشتم غروب آن روز عجیب را دید :... جمعیت در مقابل ساختمان غسال خانه جمع شده اند. خورشید غروب کرده ، اما رگه هایی از نور سرخ و بنفش  به شکل نوارهای رنگی در افق باقی مانده است.  مردمی  که جلوی در بسته ی غسال خانه ایستاده اند بهت زده و حیران اند. خبر مرگ آن مرد بزرگ چنان سهمگین و باورناپذیر بوده  که هنوز بغض ها  فرصت  شکستن نیافته اند.  آن هایی که مقابل در جمع شده اند  با اندوهی ناباورانه به یکدیگر نگاه می کنند. بیش تر آن ها از اقوام و آشنایان و مریدان  اند و لحظه به لحظه بر تعداد شان افزوده می شود. همه متظر  آمبولانسی هستند که قرار است پیکر آیت الله مرعشی  را  بیاورد ، اما حتا وقتی  او را  درون  برانکار  و با چشمان بسته ببینند باز هم این حقیقت تلخ را باور نخواهند کرد.  تیرهای چراغ برق  یکی یکی روشن می شوند که آمبولانسی با چراغ های خاموش از انتهای خیابان می پیچد.  تعدادی  ماشین دیگر نیز به دنبال آن  در حرکت اند و همگی با هم به غسال خانه نزدیک  می شوند.  باد  گرم آخرین روزهای شهریور برگ درختان  را تکان می دهد ... به خود آمدم و دیدم  روی دوچرخه رکاب می زنم  و باد ازلای موهایم  می گذرد ،   همه ی آن تصاویر را به  روشنی دیده بودم .  دو هفته بود که به آن  روزها  و لحظه ها  فکر می کرد ، یعنی درست از زمانی که خبر پیدا شدن آن فیلم عجیب را  شنیدم . از همان  روز  بود  که  دیگر فکر ماجرای شگفت انگیز روز خاکسپاری ، رهایم  نکرد.  واقعا چه طور ممکن بود چنین چیزی رخداده باشد؟  آیا مردم دروغ می گفتند ، یا به راستی آن مرد نامرئی آن روزغروب  به غسال خانه آمده بود؟  دلم می خواست با تک تک آدم هایی که آن روز جلوی در غساله خانه بودند حرف بزنم و ازهمه شان بپرسم در آن لحظه واقعا چه دیده اند؟  اما می دانستم که چنین چیزی  ممکن نیست . بنا براین اگر  فقط  می توانستم همان فیلم  را ببینم ، شاید  بزرگترین شانس زندگیم را می آوردم.  می گفتند یکی از پسران آقا ، هنگامی که غسال نامرعی پدرشان را غسل می داده است ، از  او فیلم گرفته است. آن فیلم همه چیز را ثابت خواهد کرد. اما من پیشاپیش  تمام لحظات آن شب را ،  حتا قبل از آن که فیلم برداری شوند می دیدم : آمبولانس که هنوز  چراغ هایش را روشن نکرده بود به میان جمعیت رسید. مهتابی های غسال خانه یکی یکی روشن شدند. رسم بر آن نبود که مرده ای را بعد از تاریک شدن هوا به غسال خانه بیاورند، اما نام مردی  که در آمبولانس آرمیده بود تمامی آیین ها را دگرگون می کرد.  چند نفر از پشت پنجره های غسال خانه سرک کشیدند تا این لحظات تاریخی  را بهتر  ببینند. جمعیت زیادی آمبولانس را محاصره کرده بودند و اجازه ی نزدیک شدن آن را به در ورودی  غسال خانه نمی دادند.سر انجام در  عقب آمبولانس باز  شد و هیاهوی جمعیت اوج گرفت . آن هایی که نزدیک تر بودند ، بر سر خود می زدند و شیون می کردند. دورترهم  کسانی ایستاده بودند و آرام می گریستند. بهت و حیرت لحظاتی پیش شکسته شده بود و بغض های یکی بعد از  دیگری می ترکید.  سر برانکار از آمبولانس بیرون آمد و بعد از اندکی  پیکر آقا چون  زورقی شناور بر روی امواج  خروشان  بالا و پایین می رفت. درهای غساله خانه خود به خود باز شدند و جمعی از پسران و شاگردان و خویشان آقا  با هم وارد سالن بلند و خالی غسال خانه شدند که کف  آن پوشیده از سنگ های مرمر سفید بود.  یکی از مهتابی های سقف روشن و خاموش  می شد  و سالن دراز و سفید غسال خانه را تاریک و  روشن می کرد.  این هاهیو و شلوغی در آن ساعت از شب و فضای  سایه روش  سالن غسال خانه  چنان غافلگیر کننده بود که هیچ کس به مردی که  کنار در ورودی ایستاده بود توجهی نکرد. شاید  به همین خاطر بود که چند ساعت بعد ، وقتی  همه از خود می پرسیدند ،  او که بود ،  هیچ کس  صورتش را به یاد نداشت .  فقط  دیده بودند که  آرام گوشه ای  ایستاده است و با کسی حرف  نمی زند .  کسی دیده بود که پیراهن سفید بلندی بر تن داشته است ،  شاید برای همین بوده است که گمان کرده اند یکی از غسال ها است که ساعاتی  بعد از پایان وقت اداری  برگشته است تا  کار خود را انجام دهد یا خدمتی به آقا کند...با دوچرخه ام  از زیر شاخه های  درخت بید مجنونی  که تنه ی آن  اریب  به سوی دیوارخانه ای  روییده بود  گذشتم  و کمی  جلوتر زنگ خانه ی  محسن را زدم . ناگهان احساس کردم  چیزی  بالای سرم  تکان  می خورد.  به بالا نگاه کردم . آسمان ِ صاف و عمیق و شفاف پاییز  بالای سرم  تا بی  نهایت  امتداد داشت.  محسن در خانه را باز کرد و من  دوچرخه ام  را داخل بردم . ـ  دوچرخه ام رو توی  حیاط  بذارم ؟ـ بذارش کنار  دیوار،  کسی  کاری به اش نداره .به دنبال محسن از پله ها بالا رفتم . هر  دو با هم وارد اتاق کوچکی شدیم  که فقط  به اندازه ی یک تخت و میز تحریر جا داشت.  روی دیوار عکس هایی  از  چند آبشار و مناظر جنگل های  گرمسیری چسبانده شده بود.  پرسیدم :ـ فرهاد هنوز نیومده؟ـ نه ، دو ساعته منتظرشم.ـ نکنه یه وقت نیاد ؟ـ  نه ،  می یاد . همین نیم ساعت پیش  زنگ زد گفت تو راه ئه ، داره می یاد . ـ  این عکسا چیه زدی به دیوار اتاقت ؟ ـ مگه چه شونه ؟  خیلی  قشنگن ! مثه  بهشت می مونه !به آبشارها نگاه کردم  و روی  لبه ی تخت نشستم. از وقتی  وارد خانه شدم  می خواست چیزی بپرسم ، اما نمی توانستم ... می ترسیدم ... می ترسیدم جواب محسن منفی باشد  و آن چه را که در ساعت ها و روزهای گذشته ، لحظه لحظه اش  را تصور کرده بودم ، تحقق نیابد.  سر انجام همه ی نیرویم را جمع کرد و درحالی که کلمات به سختی  از  دهانم  بیرون  می آمدند پرسیدم :ـ  فرهاد ... فرهاد ... اون فیلمه رو پیدا کرده ؟ـ آره بابا !  پیداش کرده !  این فرهاد رو  دست  کم نگیر.ـ چه طوری تونسته پیدا ش کنه ؟ـ  به سختی .  می گفت اصلا به هیچ وجه پیدا نمی شده ،  یعنی  خانواده ی آقا  اجازه   نمی دادن کسی از روی  فیلم کپی کنه ،  ولی گفت بالاخره تونسته هر طور بوده  برای چند ساعت فیلم رو امانت بگیره . نفس راحتی کشیدم . انگار وزنه ی سنگینی  را به یک باره  از  روی  سینه ام  برداشته باشند.  یعنی  واقعا تا چند دقیقه ی دیگر آن فیلم را می دیدم ؟ آیا  با چشمان خودم حقیقت  را خواهم دید؟ نمی توانسم این را باور کند.  موضوع چنان بزرگ و تکان دهنده بود که در باورم  نمی کنجید . اما آن فیلم همه چیز را ثابت می کرد. محسن جلوی  در  ایستاد و پرسید؟ـ  چای می خوری یا شربت ؟ـ هیچ کدون . الان نمی تونم  چیزی  بخورم.ـ چته ؟ انکار  حالت  زیاد خوب  نیست ؟ـ  نه ،  خوبم ،  منتظرم  فرهاد زودتر بیاد.ـ  تو چه شربت بخوری چه نخوری تأثیری توی زودتر  اومدن فرهاد نداره . در ضمن این جا نمی شه هیچی نخوری . حالا خودت  انتخاب کن .ـ خب  پس  لطف کن یه چای بیار . ـ باشه ، بشین الان بر می گردم . محسن از اتاق بیرون رفت.  به یکباره احساس کرد چیزی در نزدیکی  صورتم  تکان  می خورد. به اطراف  نگاه کردم . به نظرم رسید آبشارها متحرک شده اند. انگار آرام  و      بی  صدا از ارتفاع خود  فرو می ریزند ، غبار سفید و آبی رنگ شان در میان جنگل های   سرسبزِ گرمسیری حرکت می کند و پرندگان بهشتی با رنگ های طلایی درخشان شان میان شاخ و برگ های خیس و براق  پرواز می کنند. چشمانم را بست و دوباره خود را همان سالن دراز و سفید غسال خانه دید:... مهتابی روی  سقف خاموش  روشن می شود نور آن  بر صورت مرد ناشناسی  که نزدیک در ایستاده است ، می لرزد. چند نفر از  مردان پیکر آقا را روی سنگ بزرگ  و چهار گوشی می گذارند و پارچه هایی را که به دورش  پیچیده اند باز  می کنند. اما چه کسی باید آقا را قبل از  به خاک سپردن  غسل  دهد ؟ پیش  از آن که کسی  این سوال را از  خود بپرسد ، مرد ناشناسی که لباس بلند و سفیدی پوشیده است ،  در کنار سنگ چهار گوش  ظاهر می شود و می گوید :ـ  من آقا  رو غسل  می دم . این جمله برای هیچ کس عجیب  نیست. به هر حال در غسال خانه باید کسی برای غسل دادن در گذشتگان حضور داشته باشد. در آن لحظه های پر  تپش  که نگاه ها برای  آخرین دم به سیمای آرام و آسوده ی  آقا دوخته می شود ، تنها محمود ، پسر بزرگ آقا ست که لحظه ی نگاهش به چشمان عجیب و براق مرد ناشناس گره می خورد . او  کیست ؟ اما چه جایی برای کنجکاوی بیش تر وجود دارد.  پسر  بزرگ آقا نیز فکر می کند حتما همان مرد غسالی ست که پیش از این چند باری او را در بیت آقا دیده بود و ظاهرا یکی از دوستداران و پیروان بی شما آقا بوده است.  پسر بزرگ آقا  درحالی که بغض خود را مثل دیگران فرو می خورد و آماده ی وداع ابدی با پدر می شود ،  لحظه ای  ذهنش به سوی  مرد ناشناسی کشید شود ،  اما  بعد او را فراموش کرد. آقا را به اتاق مخصوص می  برند و غسال مشغول غسل دادن پیکر آق امی شود.   همین موقع است  که یکی از پسران دیگر آقا دوربین کوچکی را روشن می کند تا  لحظات تلخ خداحافظی  با پدر را بر روی فیلم  دوربین ثبت کند. در تمام این  مدت مرد ناشناس مشغول کار خود است ...   همین موقع صدای پای محسن  روی  پله ها مرا به خود آورد. در باز شد و محسن با سینی  چای  داخل آمد. در  حالی  که سینی  را  روی  تخت می گذاشت پرسید :ـ  چه کار داشتی می کردی؟ـ  چه طور ؟ـ  آخه به نظرم رنگت یه کم پریده ـ  چیزی نیست . داشتم عکس  این آبشار ها رو نگاه می کردم.  واقعا شبیه بهشت ان. ـ  برای همین زدم شون به دیوار دیگه ... این چای رو بزنی  سر حال می شی.ـ  دستت درد نکنه.قندی توی دهان گذاشتم ، چای گرم را از میان آن گذراندم و شیرین شدنش را روی  زبان خود احساس کردم . پرسیدم :ـ  به نظرت فرهاد کی می رسه ؟ـ این قدر جوش  نزن ، می رسه ... راستی تو می دونی خانواده ی آقا چه طور متوجه شدن غسالی که آقا رو شسته نامرئی بوده .ـ خب  اولش که متوجه نمی شن .ـ پس کی  می فهمن ؟ـ انگار فردا صبحش تازه می فهمن  شب توی اون شلوغی یاد شون رفته پول غسال رو حساب کنن. بعد یه نفر رو می فرستن که پول رو به غسال خونه بده ، ولی  اون جا به شون می گن غسالی که اون شب  آقا رو غسل  داده از کارمندای اون جا نبوده .ـ چه جالب ، یعنی آدم های غسال خونه فکر کرده بودن خانواده ی آقا خودشون غسال آوردن که پدرشون رو غسل بده ، این ها هم فکر می کردن غسالی که اومده  ، مال غسال خونه است ؟ـ ظاهرا این طوری بوده . اما انگار محمود آقا پسر بزرگ آیت الله مرعشی فکر       می کرده غسال رو می شناسه ، ظاهرا چند بار یه غسالی به بیت آقا می یومده ، اون ها هم فکر کردن ، لابد این غسالی که امشب  اومده ، همونه .ـ خب شاید واقعا همون بوده ؟ـ  معلوم نیست ،  شاید ...ـ بعد چی شده ؟ ـ بعد یهو یاد شون می یاد که موقع غسل دادن آقا فیلم گرفته بودن ، برای همین فیلمه رو می ذارن بلکه غسال رو بشناسن و پولش روحساب کنن... همین موقع زنگ خانه به صدا در  می آید ، جمله ام  نا تمام  می ماند و به محسن خیره می شوم. ـ  زنگ زدن !ـ به گمونم فرهاده . من می رم در رو باز کنم . به صدای قدم های محسن که دور می شد گوش دادم.  صدای تپش های  قلب خود  را شنید که خون  داغ  را  زیر پوستم حرکت می دادند . بعد صدای پای محسن و فرهاد را که از پله ها بالا می آمدند ، شنیدم . در اتاق باز شد. فرهاد از دیدنم تعجب کرد.ـ به ، این که از ما هم زودتر رسیده.ـ آره بابا ، الان نیم ساعته اینجا متظرت نشستیم . آب دهانم را فرو داد و پرسید :ـ فیلم رو آوردی .ـ  پس چی که آوردم . مگه می شه کاری رو به حاجیت بسپری و نیمه کاره ولش کنه. اون قدر این ور اون ور زدم تا بالاخره گیرش آوردم . ـ پس بذارین ببینیمش  دیگه . ـ ای  بابا چه عجله ای  داری . بذار دو دقیقه بشینیم   نفس مون سر جاش بیاد. محسن رفت سراغ  پخش ویدئو و در حالی که با سیم های پشت آن ور  می رفت گفت :ـ این اگه دو دقیقه دیگه دیر بشه سکته می کنه. من از همین جا دارم صدای قلبش رو  می شنوم . فرهاد استکان چای  سرد را سر کشید و پرسید:ـ  حالا  چرا این قدر این نوار برات مهمه ؟ ـ  می خوام ... می خوام ببینم اون چیزایی که مردم می گن راسته .فرهاد بقیه ی چای را سر کشید و گفت :ـ  من که فکر نمی کنم راست باشه . آخه چه طور همچین چیزی  ممکنه !ـ  تو از کجا  می دونی شاید واقعا ممکن باشه . محسن سیمی را پشت دستگاه جا به جا کرد و گفت :ـ  بالاخره می بینیم دیگه.  هر چی باشه توی این فیلم معلومه. محسن فیلم را توی دستگاه گذاشت و دکمه ای را زد.  روی صفحه ی تلویزیون پرش های بالا و پایین رفت  و بعد برفک شد. محسن با ناراحتی مشغول دستکاری کردن سیم های پشت ویدئو شد . ـ  این چرا  این جوریه ... شانس ما رو ببینم . هیچی نشون نمی ده.ـ  حتما دستگات خرابه ، اگه نه فیلمه سالمه . ـ  از کجا می دونی سالمه ؟ـ  می دونم دیگه ، وقتی  گرفتم سالم بود.ـ  تو خودت فیلم رو دیدی ؟ـ  نه  ولی  می دونم سالمه.ـ  پس  چرا هیچی  نشون نمی ده ...قلبم تند تر می زد و خون داغ زیر پوستم  جمع می شود. چشمانم را بست و دعایی  را زیر  لب  زمزمه کردم . محسن ناگهان به هوا پرید و داد زد:ـ  درست شد !  درست  شد !  داره  نشون می ده ! چشمانم را باز  کرد و به صحفه تلویزیون خیره شدم . تصویر، مات و لرزانی بود. فقط در آن  میان می توانستم پیکر سفید و نورانی آقا را ببینم.  دوربین با تکان های پیاپی روی  آقا زوم شده بود و کمتر اطراف  را نشان  می داد. حالا هیجان و کنجکاوی فرهاد و محسن هم کمتر از من نبود. هر دو به سوی صفحه ی تلویزیون خم شده بودند و می کوشیدند درآن  فضای  تار و شلوغ چیزی  تشخیص دهند . ناگهان فریاد محسن بلند شد :ـ دیدمش !  من دیدمش ! اونجا ست ، گوشه ی راست تلویزیونه !من هنوز داشتم در جایی که محسن گفته بود دنبالش می گشتم که فرهاد هم از جای  خود پرید :ـ دیدم ،  دیدم !  منم دیدم . خدایا پس  کجاست ؟ چند بار چشمانم را به هم زدم ، شاید منم هم او را ببینم. محسن و فرهاد او را دیده بودند . هیجان لحظات پیش شان فرو نشسته و  رجز خوای های شان شروع شده بود. اما قلب من هنوز به شدت می تپید . ـ پس همش الکی بود!ـ من که از اولش هم می دونستم ... آخه مگه می شه یه نفر رو  اون جا توی  غسال خونه ببینن بعد توی  فیلم نامرئی بشه !ـ آخه چند نفر می گفتن با چشم خود شون دیده بودن که نامرئی شده .ـ حتما خیال کردن ! ما که الان داریم توی  فیلم می بینیمش ... مگه همه نمی گفتن توی  فیلم فقط  لباس هاش دیده می شه ؟ ما که الان داریم خودش رو هم می بینیم .ناگهان چیزی که آن دو  می گفتند  دیدم . یک جفت دستکش  سفید در حال  شستن پیکر آقا بود ،  اما دستی توی دستکش ها نبود. بیشتر که دقت کردم . پیراهن سفید او را هم دیدم ،  اما کسی میان پیراهن  نبود. پیراهن خالی به قالب  تنی  نامرئی در هوا تکان می خورد و دستکش های  سفید بدن آقا را می شستند. بغضی در  گلویم  گره  خورد. با صدایی که به سخنی خودم آن را می شنیدم گفتم :ـ من نمی بینمش !  نامرئیه !  نمی بینمش ! فقط دستکش های سفید و پیرهنش رو      می بینم !  نامرئیه !ـ داری راست می گی یا ما رو گذاشتی سر کار ؟ـ به خدا نمی بینمش !  فقط دستکش و پیرهنش رو می بینم . ـ  پس  چرا ما  داریم می بینیمش ؟ـ باور کنین دروغ نمی گم ! من نمی بینمش !  ـ شاید اشتباه می کنی ؟ ـ چی رو اشتباه می کنم.  دارم می گم فقط  دستکش های خالیش رو می بینم که دارن تکون می خورن ! شما ها که می بینین بگین چه شکلیه !ـ والا صورتش درست معلوم نیست ...  یعنی  توی یه زاویه ای  واستاده که صورتش دیده نمی شه! ـ از اول فیلم صورتش دیده نمی شد ؟ـ خودت که داری می بینی چقدر کیفیتش پایینه ... درست  معلوم نیست.محسن فیلم را به عقب  برگرداند و گفت :ـ اما من به گمونم یه بار  نیم رخش رو دیدم ... چند لحظه ی خیلی  کوتاه بود ، اما به نظرم  اومد برای چند ثاینه نیم رخش به طرف دوربین چرخید. ـ چه شکلی بود. ـ بذار یه بار دیگه فیلم رو از  اول  ببینیم ... اما اون چیزی که من دیدم ... به نظرم چهره ی  خیلی خاصی اومد. شاید برای همین هم توی خاطرم موند. ـ آخه چه طوری ؟ چهره ی خاص  یعنی  چی  ؟ـ من که با چند ثانیه دیدن نیم رخش  نمی تونم بگم چه شکلی بود . اما یه طوری بود که روی آدم  تأثیر می ذاشت ...  یه جوری با بقیه متفاوت بود .. حالا بذارفیلم رو از  اول  ببینیم شاید بشه یه چیزای بیشتری تشخیص  داد. فیلم  را  بارها و بارها از اول به آخر و از آخر به اول بر گردانیدم ، اما چیز بیشتری معلوم نبود.  سرانجام  فرهاد  گفت فیلم را باید ببرد و به کسی  که از او امانت گرفته ،          بر گرداند. زمان من تمام شده بود. گفت فیلم را فقط  برای  چند ساعت گرفته و قول داده که از  روی  آن کپی هم نگیرد. فرهاد رفت.  محسن گفت  باز هم بمانم ، اما احساس می کردم     نمی توانم  بیش ازاین فضای کوچک آن اتاق را  تحمل کنم.  نیاز به هوای تازه داشتم . از پله ها پایین رفتم . دوچرخه ام را از کنار  دیوار برداشتم و به خیابان زدم. آسمان  تاریک شده بود و ستاره های   بی شماری  بالای  سرم  سوسو می زدند. هوا  خنک  بود و وقتی رکاب      می زدم  لغزش  باد خنکی را که از  آستین ها و یقه ،  بر پوستم  می لغزید احساس می کردم. بعد به نظرم آمد چیزی در  گلوم سنگین وسنگین تر می شود . کنار پارک کوچکی از دوچرخه پیاده شدم و لب  جدول  نشستم. همه چیز به نظرم درخشان تر شده بود.  نور چراغ های  خیابان ، ماشین ها و مغازه ها ... اما بیش  از  هر چیز  ستاره ها بودند که  می درخشیدند. احساس کردم باید کاری بکنم . باید کاری می کردم که تا بغضی که درونم جمع شده بود آرام گیرد. دوباره سوار دوچرخه ام شدم و راه افتادم اما آن سنگینی  هنوز همراهم بود. به چهار راه رسیدم و پشت چراغ قرمز ایستادم . چیزی  داشت درونم جمع می شد . باید کاری        می کردم . می دانستم که به زودی  کاری خواهم کرد ... اما نمی دانستم آن  چیست. مثل آبی که پشت دیوار سد جمع  می شود ،  نیروی  درونم جمع می شد.  چراغ سبز  شد و ماشین هایی که ایستاده بودند ، همه با هم به ره افتادند. پاهایم بی  اختیار به حرکت در آمدند و رکاب  زدند. چیزی در  ذهنم درخشید ! انگار آن سدی که آب را پشت خود نگه داشته بود  ، به یکباره شکست . حالا می دانستم باید چه کار کنم . باید بنویسم !  باید همه این چیز ها را  در باره ی آن دستکش های سفید  و غسال نامرئی ای که پیکر آیت الله مرعشی را غسل  داده بود بنویسم ! زیرا  من هم جای خالی او را  در  پیراهنش  دیده بودم . ]]></description>
            <category>ادبیات داستانی</category>
            <pubDate>Mon, 11 May 2009 12:36:17 GMT</pubDate>
            <guid isPermaLink="false">https://www.ayandehroshan.ir/story/95/دستکش-های-سفید</guid>
        </item>
        <item>
            <title>انوار</title>
            <link>https://www.ayandehroshan.ir/story/94/انوار</link>
            <description><![CDATA[با آن که مطمئن بودم انوار در این آخرین عکس هم مثل بیست و سه عکس دیگر محو است، از محلول درش آوردم و دیدم که عکس از وقار انوار خالی است. البته تعجبی ندارد، چرا که انوار موجودی است ماورایی نه زمینی. مگر در عکس  هایی که می  گیریم، عکس ارواح و فرشته  ها می  افتد که عکس انوار بیافتد؟ من بی آن که بتوانم هیچ دلیل عقلانی بیاورم، مطمئنم که ارواح و فرشته  ها در کنار ما و با ما هستند، هر چند به چشم نمی  آیند و درست است که انوار در جسم یا به هیأت جسمی تمثل پیدا کرده، اما جسمش مثل جسم ما معمولی نیست.  انگار جای گوشت و پوست و خون از نورهای رنگارنگ تشکیل شده. چرا انگار؟ حتماً. انوار گوشت و پوست و خون ندارد، بلکه نور دارد و رنگ. در رگ  های او ـ اگر داشته باشد ـ نور و رنگ جاری است. بیست و چهار عکس ادعای مرا ثابت می  کنند. اگر جز این است که من می  گویم، پس چرا تصویرش در هیچ یک از عکس  ها نیافتاده؟ همه هستند، مردمی که برای دیدار او از گوشه کنار شهر گرد آمده  اند. فقط او نیست. پیر و جوان در روشنایی و وضوح، جای خالی انوار را در میان گرفته  اند تا به خیال خود عکسی یادگاری داشته باشند. صورت همه  شان می  درخشد، انگار انوار از نور خود خالی شده تا آن  ها در عکس  های من درخشان شوند.بعد از چاپ عکس  های اول و دوم، از جای خالی انوار در عکس  ها جا خوردم، اما بعد از ظهور عکس  های چهارم و پنجم بود که به نظرم آمد دنیا از پخش این خبر مبهوت خواهد شد. برای همین تا ظهور عکس بیست و چهارم دعا می  کردم جای انوار همچنان در عکس  ها خالی باشد که بود. چند عکس آخر را از خشک  کن برداشتم و با عکس  های دیگر از تاریکخانه بیرون آوردم.چشم  هام را از شدت نور بستم. برای هزارمین بار بلکه بیشتر به فکر افتادم که باید تاریکخانه را به اندازۀ وسعت آپارتمان وسعت ببخشم نه این که آن را در محدوده  ای به اندازۀ حمام محصور کنم. آرامشی را که در تاریکخانه دارم، در هیچ کجا ندارم. تاریکخانه، جایی است که وقتی از آن دورم، نیاز به در آن بودن را به شدت در خود احساس می  کنم، مخصوصاً اگر مجبور باشم مدت  ها بیرون از خانه بمانم.صداها افزون شدند: صدای ماشین و بوق و تق و توق چکش. احساس نفرت کردم. عکس  ها را گذاشتم روی میز و ضبط را روشن کردم و صدای آهنگ را تا آن  جا که صداهای دیگر را بپوشاند، بالا بردم. پرده  ها را هم تاریک کردم. نور آن  قدر بود که بتوانم در آن عکس  هایی را که گرفته بودم، ببینم، اما احساس گرسنگی شدید کردم. بهتر است اول چیزی بخورم بعد به گزارش بپردازم. تا تخم مرغی نیمرو شود، گزارش هم در ذهن تنظیم می  شود. و لقمه  ها جملات کوتاه و مقطعی هستند که شوق نویسنده را برای نوشیدن چای بیشتر می  کنند.روغن زیاد مصرف کرده بودم. تا چای دم شود، ظرف  ها را شستم که فکر ظرف  های کثیف لکه  ای بر کاغذ سفید نیاندازد. از بین لیوان و استکان، استکان را برای نوشیدن چای انتخاب کردم که چای دوم و سوم میان نوشتن وقفه ایجاد کنند. وقتی پشت میز نشستم، بیشتر از داغی استکان از شوق نوشتن می  سوختم. جرعه  ای چای علاوه بر شستن چربی دهان و گلو، یخ  های نوشتن را هم آب کرد:ـ انوار کیست؟این سؤالی بود که پاسخش حتی پس از نوشیدن چای دوم هم پیدا نشد. شروع کردم به قدم زدن. خودنویس را هم در دست گرفته بودم تا نوکش نیشتری شود بر پوستۀ ضخیم نوشتن که سخت دردناک شده بود: انوار... انوار... انوار... کودکی که... نه... نوری که...متوجه باش که انوار موضوعی نیست که از او گزارشی پر هیجان تهیه شود. نمی  بینی وقارش مانع از چرخش سریع قلم است؟ به آرامش احتیاج داری، جانم، آرامشی در حد نگاه او و حرف زدنش. این  جا جملات کوتاه و مقطع به کار نمی  آیند. وقار انواع جملات بلند می  طلبد. باید خیلی مراقب باشی و در این مورد وسواس بیشتری به خرج دهی. باید او را همان  طور که هست، بشناسانی. اگر زمینی بود، می  توانستی مدعی شود که او یک اتفاق ژنتیکی است، یک جابه  جایی منحصر به فرد در ترکیبات &laquo;دی، ان،آ&raquo;، اما او ماورایی است، و چون ماورایی است، غیر عادی است. ـ اما آیا واقعاً اهمیت قضیه در این است؟آیا وجود انوار را به دلیل غیر عادی بودنش باید عزیز داشت؟ پس مراقب باش او را تا سطح یک شعبده باز پایین نیاوری که سر مردم را گرم می  کند. مطابق شأن او عمل کن، و فراموش نکن که اصل این نیست که انوار چیست و از چه چیز تشکیل شده است، بلکه هدف او را دریاب و به این نکته بپرداز که انوار به کدام ضرورت در این روزگار وانفسا ظهور یافته است؟ متوجه باش که معجزۀ پیامبران خارق عادت بوده، اما اصل نبوده. هیچ پیامبری برای این  که معجزه کند، مبعوث نشده. اگر معجزه می  کرده، هدف داشته. پس مهم این است که انوار وجود دارد، دیده می  شود، با مردم در می  آمیزد و به درد دل آنان گوش می  دهد، هر چند تصویرش در عکس ظاهر نمی  شود.ـ در فیلم چی؟می  بینی؟ این هم سؤالی است که تو را از اصل به دور می  کند...خودنویس را گذاشتم روی میز. شوق نوشتن تبدیل شده بود به یأسی که از ناتوانی بر می  خیزد. میلی به چای سوم نداشتم. پنجره فضایی مطابق با یأس مرا نمایش می  داد: هوایی که پاکیزگیش در دود مرده بود و پنجره  هایی که نفس  شان به شماره افتاده بود. ماشین  ها و مردم در یک فحاشی مستمر به سر و کلۀ هم بوق می  زدند و بیننده  ای مثل مرا به این نتیجه می  رساندند که قرار است در این ازدحام حقیقت وجود مثل هوای پاک در دود محو شود.ـ چه قدر باران می  چسبد!پرده را کیپ کردم و برای آن که بر تصاویری هم که ذهنم را مشغول کرده بودند، پرده  ای بکشم، چشم  هایم را بستم و انوار را در نظر آوردم که روی تپه  ها راه می  رود و در زمینۀ نارنجی افق اذان می  گوید و صدای کودکانه  اش انگار با چیزی در جان من پیوند دارد. کم کم تپه  ها را هم دیدم و مردمی را که تک و توک به او خیره  اند و نه از او چشم بر می  دارند و نه کلمه  ای ادا می  کنند و هیچ کودکی گریه نمی  کند و هیچ پرنده  ای نمی  پرد.گفتم: &laquo;انوار... عزیزم...&raquo; و بی آن  که بدانم چرا، اشک در چشم  هام جمع شد. انگار او به خاطره  ای بس عزیز ربط داشت که من به آن وابستگی شدید داشتم...ماشینی بوق کشان با اگزوزی که صدای گوشخراشی داشت، به سرعت گذشت و مرا از حال در آورد. آن قدر احساس نفرت کردم که جز تاریکخانه را محل امن خود نیافتم. عکس  ها را برداشتم و تا به تاریکخانه برسم، آواز خوانندۀ زنی را شنیدم که دل بی  قرارش را جیغ می  زد. در تاریکخانه را محکم به هم زدم و چراغ را روشن کردم و روی صندلی آرام گرفتم. این  جا میزان نور مشخص است. نه کم می  شود نه زیاد، و صدایی اگر هست، صدای تحلیل رنگ است، و آدمی اگر هست، صامت است، و من حالا همین را می  خواهم...در پرتو نور قرمز تاریکخانه، نگاهی به عکس  ها انداختم: پیرزنی تو کالسکه نشسته است. ننشسته است، او را نشانده  اند. و این خود موضوع یک گزارش جداگانه است، و جانانه. یعنی اطرافیانش به عمد خواسته  اند دنیا را با سوار کردن او در کالسکه ریشخند کنند؟ چه عمد چه سهو موفق بوده  اند.گفت: &laquo;دعا کن بمیرم، انوار.&raquo;انوار گفت: &laquo;برای سلامتت دعا می  کنم.&raquo;پیرزن گفت: &laquo;خال زشتی شده  ام بر صورت دنیا.&raquo;انوار گفت: &laquo;تو چه باشی چه نباشی، دنیا زشت است.&raquo;پیرزن گفت: &laquo;پسرها و دخترها و بعضی نوه  ها مرده  اند و من مانده  ام با نتیجه  هایی که هر بار چشمشان به من می  افتد، زجر می  کشند.&raquo;انوار گفت: &laquo;حضور تو زجر نیست، عبرت است.&raquo;پیرزن گفت: &laquo;قربان خدا بروم، اما این عمر طولانی مایۀ خواری من است.&raquo;انوار گفت: &laquo;عمر طولانی مایۀ خواری نیست، نشانۀ اقتدار خداوند است. تو نه از عمر طولانی که از رفتار اطرافیانت خوار شده  ای. نمونه  اش نشاندن تو در کالسکۀ بچه است، وگرنه تو نه هوای آن  ها را تنفس می  کنی نه آب آن  ها را می  خوری. روزی تو مقرر است، و تا ارادۀ خداوند بر زنده بودن تو مقدر است، روزی  ات اگر از خویشانت نرسد، از غیر می  رسد. پس خود را خوار ندان و این طور اشک نریز.&raquo;پیرزن با گوشۀ چارقد اشکش را از صورت پرچین و چروکش پاک کرد. اشک توی چشم  هام جمع شد. برای انوار به شدت احساس دلتنگی کردم: نه، انوار گزارشی نیست که دل من هیچ وقت رغبتی به پایان بردنش داشته باشد.عکس آن مرد نابینا را رد کردم که مدعی بود صورت انوار را از طریق صدای انوار نه این که حدس بزند که می  بیند، و عکس آن زن جوان را که گفت: &laquo;دوا درمان فایده نکرد. نذر و نیاز هم. به دعای تو امیدوارم، انوار. دوست دارم بچه  ای داشته باشم تا شوهرم این قدر غمگین نباشد. این خواستۀ زیادی است؟&raquo;انوار گفت: &laquo;به دعای من امیدوار نباش، بلکه به لطف خدا امیدوار باش. و تازه، بچۀ خودت یا بچۀ دیگری چه فرقی می  کند؟ تو بچه می  خواهی و بچه  های یتیم پدر و مادر می  خواهند. چرا یکی  شان را به فرزندی قبول نمی  کنی؟ رنج زاییدنش را دیگری برده، رنج بزرگ کردنش را تو گردن بگیر. بچۀ خودت یا بچۀ دیگری مهم نیست. مهم این است که تو مادرانه کودکی را بزرگ کنی. بچۀ دیگران را هم که چند بار تر و خشک کنی، محبتش در دلت می  افتد. آیا لباسی را که به تن داری، تا در مغازه  ای بود و به تو متعلق نبود، برایت ارزش داشت؟ آیا خانه  ات به صرف سرپناه بودنش نیست که عزیز است؟ برو خواهرم، برو که چشم  های بی  پناه یتیمی پناه از آغوش تو می  جوید. مادر همه باش. مطمئنم آن قدر محبت در وجودت هست که همۀ بچه  های یتیم را خوشحال کنی...&raquo;عکس بعدی، عکس افلیجی بود که در ویلچر نشسته بود. گردنش کج بود و کلمات را جویده ادا می  کرد. به سختی گفت: &laquo;ا... نوا... ر...&raquo;انوار گفت: &laquo;می  دانم که می  خواهی از جسمی شکوه کنی که حرکت ندارد. از برق نگاهت پیداست که حسرت داری مثل دیگران با پا راه بروی و با دست کار کنی...&raquo;مرد افلیج به سختی سر تکان داد.انوار گفت: &laquo;واقعاً می  خواهی عمرت را در حسرت نداشتن دست و پایی بگذرانی که فانی است و بعد از مرگ چنان می  گندد که هیچ زنده  ای، حتی مادرت حاضر نیست به آن نگاه کند؟ نمی  خواهم توجیه کنم، اگر سالم بودی، بهتر بود، اما حالا که نیستی، آیا باید زندگی را بر خود حرام کنی؟ نه، دوست من، تو با همین جسم ناقص همان وظیفه  ای را داری که دیگران با جسم سالم دارند، و آن تزکیۀ نفس است. روح است که باقی است، و این مهم است. خداوندی که ملاک عدالتش بر تقواست نه زشتی و زیبایی، به سلامت یا ناقص بودن جسم هم اهمیت نمی  دهد...&raquo;احساس کردم برای دیدن دوبارۀ انوار نه دلتنگ که بی  قرارم، و تا خیره در چشم  هایش نشوم که دلکش  ترین مناظر را در خود دارد، آرام نمی  گیرم. به آرامش حضورش محتاج بودم و می  دانستم که این احتیاج نه به یک بار دیدن که با همیشه دیدن رفع می  شود.از تاریکخانه بیرون آمدم. لباس پوشیدم و سوییچ را برداشتم و از خانه زدم بیرون. سوار ماشین شدم و آن را به سختی از میان دو ماشینی که جلو و عقب پارک کرده بودند، در آوردم و از شدت عصبانیت با آن که خیابان تنگ بود، با سرعت پیش رفتم و یک سره بوق زدم و پچپچۀ هزاران فحش را از پشت درها و پنجره  های بسته به خود شنیدم. از فرعی به اصلی در آمدم، و از اصلی به اصلی با گاز و ترمز و بوق. از کنار تصادف  ها گذشتم که یکی موتوری واژگون در جوی بود و دیگری نعشی که از او جوی خون جاری بود. چراق قرمز. سبز. در زردی چراغ، خورشید را دیدم که نارنجی می  زد و می  رفت که عصر را آغاز کند. پیچیدم به یک اصلی دیگر تا بپیچم به یک فرعی دیگر تا از آن فرعی بپیچم به اصلی دیگری که از اصلی می  گذشت تا به فرعی درآید. از این فرعی که سربالا بود و با چاله  هایش ماشین را هورت می  کشید، پیچیدم در اصلی دیگری که با شکم  هایی که داشت، دل مرا فرو می  ریزاند در فرعی دیگری که به بزرگراه ختم می  شد. بزرگراه آغاز راهی بود که به خروج از شهر منتهی می  شد. مثل خورشید که پردۀ عصر را کنار می  زد تا پنجرۀ غروب را به تماشا گذارد، درست در آن پیچی که به پایان شهر ختم می  شد، ایستادم و شیشۀ جلو را خیس کردم و با لنگ هر چه دود و گرد و خاک بود، پاک کردم و وقتی شیشه مثل آینه سایه  ای از من را به خودم نمود، سوار شدم و در جادۀ خاکی که سر بالا بود، پیش رفتم و از سرسبزی درخت  های دو سوی جادۀ باریک که دیگر مستقیم بود، حظ بردم و غبار چشم  هایم را با اشکی که از دلتنگی بر می  آمد، شستم تا به آن  جا رسیدم که ماشین  رو نبود و تک و توکی ماشین گوشه کنار ایستاده بودند با درها و پنجره  های باز. پیاده شدم. دیگر چه نیازی به بردن دوربین است؟ در را به هم زدم و شروع کردم به دویدن، از سربالایی دویدن تا به سرازیری رسیدم. در سرازیری تک و توک آدم  هایی را می  دیدم که نشسته و ایستاده چشم دوخته  اند به تپه، به آن  جا که خورشید خود را به نفع شب و آرامش پس می  کشد تا انوار ظاهر شود. دیگر دلیلی بر دویدن نبود. شروع کردم به راه رفتن، و آن قدر آرام که به آن آرامش و سکوت خدشه  ای وارد نشود. بر تخته سنگی نشستم و با دستمال عرق پیشانی و گردنم را پاک کردم و نفس  های عمیق کشیدم. ناگهان نسیمی وزید که از وزشش هر درختی به نجوا در آمد. و من همچنان که خنک می  شدم، ظهور انوار را از بازمانده  های نور خورشید بر روی تپۀ مغربی دشت دیدم. طلوع کرد. تابید. رو به روی ما ایستاد. نور بود و رنگ، و سبز می  درخشید. با آن که روی تپه بود، اما به خود بعد مسافت نمی  پذیرفت. نمی  توانستم برایش صورت قائل شوم. در او هیأتی می  دیدم که می  توانستم به نقاشی وصفش کنم. پا داشت و نداشت. و به نظر می  آمد اگر دستی دارد، برای آن است تا آن را بر بناگوش گذارد و بانگ الله اکبری را که می  گوید، رساتر کند. ایستادم. همه ایستادیم و دست نیازمان را به سوی او دراز کردیم که در طول تپه  ها راه می  رفت. ما پیش می  رفتیم، و او نزدیک و نزدیک  تر می  شد. بنفش هم بود. آبی هم بود. صدای گریه  ها بلند شد. اشک  های من جاری شد. نورهای رنگارنگی که از اندامش بر می  آمد، با جان  ها ملازمه داشت. انگار از جنس رنگین کمان بود. پیش می  رفتیم و پیش می  آمد. شروع کردیم اسم او را به آواز خواندن، به صوتی هماهنگ، و چشم  های او بهشت را وصف می  کرد، غربت را شرح می  داد...  ]]></description>
            <category>ادبیات داستانی</category>
            <pubDate>Mon, 11 May 2009 12:21:27 GMT</pubDate>
            <guid isPermaLink="false">https://www.ayandehroshan.ir/story/94/انوار</guid>
        </item>
    </channel>
</rss>
